
از زماني که اهورا رخ پاک از ناپاکي ها پنهان کرد و.. قوم آريا را تنها گذاشت ..از همان روز که بابک ديگر قصه سرخ نخواند ..و مازيار در آغوش عشق خود تنها ماند ..يا از آن روز که عقايم عرب قصه پستي خواند …..و امروز کودکانند که سياه مي پوشند آه……..کودکان امروز مثل شاپرک هاي روح سرگردان خفته در خاکند و…صبورانه بر ايوان سنگي ساخته از صد دلسنگ آويزانند و..شب و روز و چهار فصل سا ل سرود عزا مي خوانند..و نمي دانند که چه وقت زمستا ن بستر مرگ طبيعت را جمع ميکند و…بهار از چه راهي مير سد و ..واي به بهاري که همزمان مي شود با عزاي رسولان و اين طفلان معصوم که همچنان جامه عزا بر تن دارند در شکوفائي بهار شام غريبان بپا ميکنند و آواز درد يا مظلوم مظلومان سينه سياه شبهاي نورسيده نوروزي را ميلرزاند..و من فکر ميکنم کجاست آريا ؟ در کام بهشت خرم پنهان است؟



