می گویند اینجا صبح است
وعده ایست به همه ساقه های سرد
اینجا صبح است و یک اشتیاق گم گشته از خویشتن
یک عشق
دورتر از آزادی
وعده ایست به همه ساقه های سرد
اینجا صبح است و یک اشتیاق گم گشته از خویشتن
یک عشق
دورتر از آزادی
راهی طولانی از گذشته ها
سبز شده از خاطره ها
آن جوانی ها
من بزرگ شده احساس بهاران نارسیده ام
که غوطه ور در خواستهای منطقی ام گم!
اینجا صبح است
از آن گذشته های بوف کور و تلنگرهای ناگهانی
که بدن آرامیده را چنان می تکاند
اینجاست آن جایگاه یک رویا
از تکامل پیمان ساقه های سرد
به فاصله عشقی دورتر از آزادی
می گویند لحظه های تنگ راه سفر را می گشایند
و گذشت زمان
راه رسیدن به آنسوی نان…
اینجا صبح است و شب در راه
نه،
اینجا شکوفه ها آسان برچیده نمی شوند
من بیاد دارم که اینجا صبح است
و می دانم
تنها یک عشق دورتر از آزادی
دری برای مقصد باز می شود
روزی،
شاید.
_________________
۱۹۹۸
_________________