سروده هایی بمناسبت ۲۲ بهمن


Share/Save/Bookmark

M. Saadat Noury
by M. Saadat Noury
11-Feb-2012
 

 

ازين بيداد
خانه ام آتش گرفته ست ،آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش پرده ها و فرشها را
تارشان با پود من
به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد
اي فرياد واي بر من
سوزد و سوزد غنچه هايي را كه پروردم
به دشواري
در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد دشمنانم موذيانه
خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم
گريان ازين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد: مهدی اخوان ثالث

سوگ به پا کن به «بیست و دوم ِ بهمن»
بایدت امروز درد و زاری و شیون
سوگ ِ هزاران دِلیر مرد و زن ِ راد
باخته جان تا شود وطن ز غم آزاد
تافته رنج و شکنج ِ شیخ به سی سال
جان به لب آورده، تلخ‌کام و بداحوال
سوگ ِ دل‌آزار ِ چشم کرده پُر از آب
سوگ ِ "ندا"، سوگ و داغ ِ "آرش" و "سهراب"
بانگ برآور در این "دهه‌ی ِ زَجر"
"صبح ِ دروغین" به جای ِ جلوه‌ای از "فجر" 
شِکوِه‌کن از رنج و تیره‌بختی‌ی ِ ایران
میهن ِ رنگین ز خون ِ پاک ِ دلیران
حاکم ِ کین‌توز و سنگ‌دل، بَری از مهر
مردم ِ محکوم در شکنج و دُژم چهر
هر شب و روزی هزار ناله برآرند
تا مگر این رنج ِ بی‌کران به سر آرند
چیست سرانجام ِ این جنون و جنایت؟
کیست که خیزد؛ کند ز خلق حمایت؟
گشت تَبَه زین بلا مزاج ِ زمانه   
کشتی ازین موج، کی رسد به کرانه؟
دل به امید ِ عَبَث، نگرددمان خوش
نیست رهایی ز چنگ ِ "پیر" ِ جوان‌کُش
معجزه کی میشود به عرصه‌ی ِ پیکار؟
جُز که شود عزم ِ توده پدیدار
در کف ِ "نسل ِ جوان" کلید ِ رهایی
تا بگشاید دری به فتح ِ نهایی
برکَنَد از جای، میخ ِ خیمه‌ی ِ بیداد
میهنی آزاد را نهد ز نو بُنیاد
سخت بکوبد بنای ِ جَور و ستم را
خشک کند ریشه‌های ِ حسرت و غم را
نقطه‌ی ِ پایان نهد به دفتر ِ پارین
تا کند آغاز دفتری دگرآیین. : رامتین جهان‌بین

جاده ، پر اسب و سوار است ، سحر آسا ، برخیز!
جاده ، جولانگه یار است ، به تماشا ، بر خیز!
تهنیت گوی که جا د و ی خرافات ، شکست ،
دیو در شیشه فتا د ست ، به غوغا برخیز !
که خبر داشت که رجاله به اورنگ رسد
بغض دیرین هدایت ، غم نیما بر خیز !
خشکسالی شد و خون ریزی ضحاک ، مدام
ای سپیدار کهن از دل دریا بر خیز !
این دیاریست که سی ساله ، زمستان دیدست :
ای به دستان تو نوروز دلارا ، بر خیز !
تو نه آنی که سر چاه جماران خسبی
در همه شهر شدست غلغله بر پا ، بر خیز !
آرش و کاوه ، فریدون دگر می خواهد
ای تو تاریخ کهن ، ای همه فردا ، برخیز ! دکتر عارف پژمان

گمشده در شبی سياه
ما گمشده در شبی سياه افتاديم
نزديک چو شد سحر به راه افتاديم
از بس که ره نجات نا روشن بود
از چاله درآمده به چاه افتاديم
چندان شب يلدای وطن طول کشيد
تا رنگ فروغ صبح از ياد پريد
شبگيرچو مرده ای کفن پوش از گور
برخاست گمان زديم هان صبح دميد
آواره اگر چه ايم و ميهن در بند
با ميهنمان به جاست عهد و پيوند
يک روز به سوی خانه مان می آييم
روزی که نه دير است به فردا سوگند: نعمت آزرم

در سنگر اين بهمن
پرواز دهيد ای همگان غرش جان را
بی پرده بگوييد ، تکاپوی نهان را
مهلت ندهيد اين که اراجيف ببافند
از طاق ترک خورده ، بگيريد زمان را
توفنده شماييد ، نمانيد در اين پيچ
تير از نفس افتاد ، بتابيد کمان را
در پرده نماند اينکه بگويی چه نکردند
از شرم همين به که ببنديم زبان را
ای آه اگر مذهبم اين بود و فقيهش
ای وای اگر ، پس نستانيم نشان را
سر شار غروريم ز همراهيت ای زن
تنها نگذاريم شما شير زنان را
در سنگر اين بهمن و با ياد خروشش
يک بار دگر خيره نماييم جهان را : داریوش لعل ریاحی

او که آمد ، بهمن آمد
رنج و محنت ما فراوان برده ایم
ما پریشان خاطر و افسرده ایم
تا که آمد او و بر مسند نشست
رشته ی الفت میان ما گسست
قلب بس آزادگان را او شکست
بر سر و رخسار زن چادر به بست
او که آمد عصر استبداد آمد
بس دروغ آمد ، بسی بیداد آمد
بس فساد آمد، بسا فریاد آمد
او که آمد ، بهمن آمد، تند باد آمد : م، س. ناشناس

بهمن پوشالی
ای   شعر بیا از نو، بی واهمه عریان شو
اندوه زمین بنگر، آیینه ی عصیان شو
هر حنجره ی   خفته، چاهی است ز ناگفته
زین بغض فرو خورده، فواره ی طغیان شو
حلاج   بشد بر دار، تا خلق کند بیدار
آواز کـُنـَش بسیار، شوریدن ِ ایمان شو
ای داده به دل ، هستی، از وهــم چو بگسستی
سرمست تر از مستی، ازتوبــه پشیمان شو
تا کی به دروغی چند، باشند کسان پابند
وارونه کن این ترفــَند، شفافی ِ باران شو
سُکـّان سخن در دست، ساکن نتوان بنشست
تا فرصت هستی هست، فرمانده ی سُکـّان شو
شمشیر قلم بردار، پروا مکن از پیکار
با سرخ ترین گفتار، سوزنده چو پیکان شو
با حوهر جادویش ،   شوریده چنان آرش  
تیری به هلاکت برهر دشمن ایران شو
بیداد رود از یاد، گر حبس کنی فریاد
بر عرش رسان این را، پیک اجل ِ آن شو
از بهمن رویا ها سی سال گذشت اینک
تا کوچ کند سرما ، آهنگ بهاران شو
خسته است زمین حالی ،از بهمن پوشالی
ای شعربیا او را، آیینه ی عصیان شو : ویدا فرهودی

ای سرزمین و خاک_ اهورائی
همسان _آن پرنده ی رویائی
تنگ _غروب _ ساحل_ دریائی
گشتی اسیر_ پنجه ی این بیداد
دلبستگان _تو ،به هم آوائی
بر بال_ یک سحر گه میترائی
در کوشش و تلاش ،که فردائی
از قید و بند _خصم ، شوی آزاد
افسانه نیستی، که تو: دنیائی
بر جان و روح_ ما تو: تسلائی
ای سرزمین و خاک_ اهورائی
ای ششهزاره قصه تو ، بر یاد

دکترمنوچهرسعا دت نوری

مجموعه ی گٔل غنچه های پندار


Share/Save/Bookmark

more from M. Saadat Noury
 
All-Iranians

بهمن ِبیدادگر

All-Iranians


بهمن ِبیدادگر: رضا مقصدی
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=19528


M. Saadat Noury

هواهنوز پرازبوی خون وباروت ست

M. Saadat Noury


 

کمان سرخ شفق ، ناوک کلاغان را/ به بازوان کبود درختها انداخت
و زخم ملتهب لانه ها ، دهان وا کرد/ کسی ز شهر خبر آورد
که خانه هاهمه تاریکترزتابوت ست/هواهنوز پرازبوی خون وباروت ست
تفنگداران،فانوس های روشن را/به دودوشعله بدل می کنندومی خندند
وهیچ مستی ،درکوچه هانمی نالد / وهیچ بادی ،در برگ ها نمی خواند
کسی زشهرخبرآورد/که عشقهاهمه بیمارند/تمام پنجره هاچشمهای تبدارند
که رقص چلچله هارادرآسمان بهاربه خواب می بینندورقص آدمیان را
فرازچوبه ی دار/ به یادمی آرند/ ودارهاهمگی بارآدمی دارند
کسی ز شهر خبر آورد/که قتل عام گل قالی
به چکمه های گل آلود / رنگ خون داده ست
و دیگرآ ینه ، نیروی تندحافظه را/ به بی حواسی پیری سپرده است
و ماه ،ازسردیوارهای خشتی شهر/ نگاه می کند آیینه های خالی را
وپیش می آیدتا گونه های خیسش را/به شیشه های کبوددریچه چسباند
چراغ می گوید/ که در سیاهی دهلیز انتظار ، کسی نیست
صدای زمزمه ی دوردست اشباح ست/که ازدرون شبستان به گوش می آید
وشب ،ز باغ خبرمی دهد که زرگر ابر/ نمی تراشد دیگر نگین شبنم را
که تاسپیده دمان درعروسی گل ها/به روی پنجه ی لرزان برگ بنشاند
و با د می گوید
که هیچ برگی بر شاخه ها نمی ماند/درخت ، جاذبه ی رقص را نمی داند
برهنه بر لب جوی ایستاده/ و دست را به دعا سوی آسمان کرده ست
مگرپشیز مسین ستاره ای را، باز/ ازین توانگربی آبروی ، بستاند
زمین ، سراسر، تاریک است/ و هیچ نوری ، بازی نمی کند در آب
که انعکاسش بر طاق آسمان افتد
تو ، جامه دان سفر بربند/ و رو به ساحل دیگر کن
مگرکه درشب بی حاصل غریبی ها/ غم تو،دانه ی اشکی به خاک بفشاند
نادر نادرپور


M. Saadat Noury

For All=Iranians

by M. Saadat Noury on

Please accept this in return

http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury-19


All-Iranians

اگرپسرت ازتوبپرسد بهترین روزِانقلاب کدام بود

All-Iranians


 

اگر پسرت از تو بپرسد
که بهترین روزِ انقلاب کدام بود
به او چه خواهی گفت؟
آیا بی درنگ می گویی: ٢٢بهمن پنجاه و هفت ؟
روزی که همراه با مردم دروازه ی زندان اوین را گشودی
و در آشپزخانه، آبکش های بزرگ برنج را دیدی
که زندانبانان کهنه برای ناهار پالوده بودند
و زندانبانان تازه برای شام خود پختند ... : مجید نفیسی
http://iranian.com/main/2012/jan-10


All-Iranians

دعای بیست ودوم بهمن

All-Iranians


 

ازسروده‌های عبدل قادر بلوچ

باز بیست ودو بهمن می آید چاره ای نیست جز تکرار :

آن مرد را آوردند. آن مرد را با «ایرفرانس»آوردند .

قطب زاده هم آمد ولاکن اورا بردند .

بازرگان نخست وزیر گردید. بنی صدر رییس جمهور شد. خلخالی را حاکم شرع کردند. کرمعلی میوه فروش سردار سپه شد .

بابا آب داد. ماما نان داد. من که فراری شدم، یکی اول یکی بعداً جان داد .
دارا وسارا پناهنده شدند. کبری و صغری خواهر بودند. کبری سنگسار شده ....

 http://iranian.com/main/blog/all-iranians-0


M. Saadat Noury

Dear AI

by M. Saadat Noury on

Thank you for the poem and the link; please accept this in return

http://saadatnoury.blogspot.com/2011/06/blog-post_08.html


M. Saadat Noury

آخرین شعر سیاوش کسرائی،

M. Saadat Noury


 

باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود ؟

ر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟

باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریچه ها
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند ؟

باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ دروغ هراسناک

بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم

می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است


All-Iranians

ما نبودیم! نمیدانستیم

All-Iranians



اندیشه بهمن 

ما نبودیم! نمیدانستیم!
اما نه‌ ، شاید ما را فریفتند!
گوئی دزدان شب و روز
آن غریبانِ نزدیکتر از نفسهامان
آنگاه که ضیافت خواب قیلوله،
ربوده بود پلک هامان را،
... به خرمنگاه مان یافتهبودندراه!
علی‌ آلنگ

http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=19393


M. Saadat Noury

Dear AI

by M. Saadat Noury on

Please accept this in return

آن زلزله ای که خانه را لرزاند
یک شب ، همه چیز را دگرگون کرد
چون شعله ، جهان خفته را سوزاند
خاکسترصبح را پر از خون کرد ....: نادر نادرپور
http://www.naderpour.com/Poems-in-Persian/Poem%20by%20Ovassie.html


M. Saadat Noury

Dear PN

by M. Saadat Noury on

Please accept this in return

شهر خاموش من آن روح بهارانت کو؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟

می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟

زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری؟
دلِ پولادوش شیر شکارانت کو؟

سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو؟

چهره ها در هم و دلها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو؟ شفیعی کدکنی


All-Iranians

خاطرم پريشان شد بيست و دوم بهمن

All-Iranians



پندارنیک

بهاران در زمستان

پندارنیک