آب در هاون کوبیدن

اعتراف گیری به نظر نمی آید بتواند کوچکترین وحشتی در میان مردم ایجاد کند


Share/Save/Bookmark

 آب در هاون کوبیدن
by Ali Tizghadam
09-Aug-2009
 

اعتراف گیری پدیدهء جدیدی نیست و از همان اوان تشکیل جوامع مدنی خود را به اشکال گوناگون نشان داده، ولی کارکردهای آن عمدتا بسته به شرایط زمانی و مکانی متفاوت بوده است. اصولا یکی از کارکردهای اصلی اعتراف گیری این است که فاصلهء بین حقیقت و دروغ را پر کرده و به نوعی حقیقت را لوث می کند. میشل فوکو فیلسوف فرانسوی معاصر که قبل از مرگ دو بار هم به ایران سفر کرده بود اعتراف گیری را به عنوان روشی برای "حقیقت سازی" می شناسد.

یکی از معروفترین پروژه های اعتراف گیری در قرن بیستم توسط استالین و در شوروی سابق کلید خورد. عدهء زیادی از روشنفکران و سیاستمداران روس و حتی کسانی که نقش مستقیم در انقلاب بلشویکی داشتند به اطاقهای اعتراف گیری روانه شده و مجبور به بیان مطالبی شدند که از آنها می توان به عنوان نمونه های بارز پروسهء "حقیقت سازی" در قرن بیستم یاد کرد. نیکلای ایوانویچ بوخارین که خود یکی از معماران انقلاب روسیه بود شناخته شده ترین کسی است که گرفتار پروژهء اعتراف گیری استالینیستی شد و به اجبار اعلام کرد که در طراحی ترور لنین دست داشته است. بوخارین پس از طی مراحل دادگاه استالینی در سال ۱۹۳۸ محکوم شناخته شده و تیرباران گشت. او پیش از مرگ نامه ای به استالین نوشت که بعد از مرگ استالین، این نامهء بوخارین را در کشوی میز کارش جایی که همواره آن را نگهداری میکرد؛ یافتند. بوخارین در فرازی از این نامه خطاب به استالین می گوید: «...قلبم آتش گرفته از تصور این که تو مرا بابت آن جنایات مقصر بدانی و مرا به انجام آن کارهای هولناک محکوم کنی. سرم گیج میرود و احساس میکنم دارم با تمام توانم فریاد میزنم و با سرم به دیوار می کوبم که چه کنم؟ چه کنم؟ از هیچ کس ناراحتی به دل ندارم من مسیحی نیستم اما خرده باور های درونی خودم را دارم. اگر می خواهی بدانی بیش از هرچیز خودم را سر خورده احساس میکنم به خاطر چیزی که شاید تو فراموشش کرده ای : تابستان ۱۹۲۷ بود به من گفتی میدانی چرا ترا دوست خودم انتخاب کرده ام ؟چون تو اهل توطئه نیستی مگر نه؟ و من گفتم نه! آه چه ساده که من [اهل توطئه] بودم و حالا با زندگیم بهایش را می پردازم.» در دوره گورباچف، پنجاه سال بعد از اعدام بوخارین و بسیاری دیگر، وزارت خارجه شوروی بیانیه ای منتشر کرد و اظهار داشت که شواهدی که در جریان محاکمات و تصفیه ها مورد استفاده قرار گرفت غیرقانونی جمع آوری شده بودند و حقایق تحریف شده است. همان روز از بوخارین و نوزده تن دیگر از رهبران بلشویک اعاده حیثیت شد، حیف که این کار تاخیری پنجاه ساله داشت!

در ایران معاصر نیز اعتراف گیری تاریخچه ای دیرپا دارد و در رژیم سابق و فعلی به وفور مورد استفاده قرار گرفته است. پرویز نیکخواه، کورش لاشائی، رضا براهنی، غلامحسین ساعدی، و پرویز قلیچ حانی از معروفترین قربانیان پروژهء اعتراف گیری در رژیم پهلوی به شمارمیروند. پرویز نیکخواه در دادگاه به عنوان یکی از عوامل طرح ترور محمدرضا شاه در سال ۱۳۴۴ به ده سال زندان محکوم شد و مدت شش سال در مقابل فشارهای ساواک ایستادگی کرد ولی به یکباره مقاومتش در هم شکست و در ششمین سال زندان به جرم خود اعتراف کرده و شروع به همکاری با رژیم شاه کرد. پس از آن بود که از کسوت یک قهرمان خارج شده و حتی بین همفکرانش در گروه های چپ نیز به عنصری منفور و خائن بدل گشت. پرویز نیکحواه در اوائل انقلاب به همراه بسیارانی دیگر اعدام شد. مهمترین اثر و کارکرد اعترافات آن دوره منزوی کردن متهم و ایزوله ساختن او از دوستان و همفکرانش بود. نمونه بارز دیگری که این کاربرد اعتراف گیری را در رژیم پهلوی نشان میدهد رضا براهنی است که پس از اعتراف در جامعه منفور شد و حتی پس از رفتن به آمریکا هم در بین دانشجویان ایرانی مقیم آن کشورچهرهء مقبولی نداشت.

پس از انقلاب اعتراف گیری با شدتی بیش از قبل ادامه یافت و البته مکانیزم ها و اهداف آن بر حسب شرایط روز دچار استحاله شد. در اوائل فضای اعتراف گیری جمهوری اسلامی شباهت زیادی به فضای استالینیستی داشت. متهم در اطاقی نیمه تاریک و خالی از هر نوع دکوراسیون در شرایطی رو به دوربین قرار می گرفت که در پشت سر او حتما یکی از شعارهای متداول آن دوره خودنمایی می کرد. بازجوی او نیز (در اکثر موارد لاجوردی با آن چهرهء مخوف) مشخصا روی تصویر تلویزیونی دیده می شد. اعترافات حسین روحانی (از پایه گذاران گروه پیکار)، نورالدین کیانوری، احسان طبری، آیت الله شریعتمداری و صادق قطب زاده همگی در چنین فضایی انجام شد. یکی ازمهمترین اهداف آن دوره از تاریخ ایران تثبیت ارکان انقلاب بود که در داخل کشور با مرعوب کردن مردم و ایزوله ساختن و منزوی کردن اعتراف کننده ازاجتماع (مانند دوران پهلوی)، و در خارج از مرزهای جغرافیائی ایران با صدور پیام های آن و نیز بوسیلهء حقیقت سازی در راستای مقاصد انقلاب صورت می گرفت. فضای پلیسی حاکم بر محاکمات و اعتراف گیریهای ابتدای انقلاب دقیقا همسو با چنین هدفی طراحی شده بود.

با گذشت زمان شکل و تا حدی ماهیت پروسهء اعتراف گیری متحول شد. در همین برنامهء تلویزیونی اخیر که به اعترافات آقایان ابطحی و عطریانفر اختصاص داشت فضا کاملا متفاوت از آن چیزی بود که در دههء اول انقلاب دیده می شد. جلوی متهمان گلدان گل (!) قرار داشت و از شعارهای انقلابی نیز اثری دیده نمیشد، ضمن اینکه چهرهء بازجو هم از دید بینندهء تلویزیونی پنهان بود. در واقع موضوع اعتراف گیری در ایران آن مهابت و خاصیت برحذردارندگی خود را از دست داده است و حتی جهت منزوی کردن متهم نیز نمیتواند کارکرد سابق خود را داشته باشد زیرا مردم در مقایسه با دههء ابتدایی انقلاب بسیار آگاهتر شده اند و نمیتوان به راحتی آنان را گول زد. اما همچنان از اعتراف گیری به عنوان یک ابزار استفاده می شود منتها با هدفی دیگر. مخاطب اصلی رژیم در این اعتراف گیریهای جدید عمدتا طیف طرفداران جمهوری اسلامی است که یا هنوز آن را باور دارند که در این صورت دیدن اعترافات متهمان آنان را در اعتقادشان ثابت قدم تر می کند و یا اینکه منافعشان در گرو این است که خود را طرفدار رژیم بدانند و در واقع یک سلاح دفاعی در اختیارشان قرار می دهد.

این استحاله در کارکرد پروسهء اعتراف گیری به نوع دیگری در مورد پیش نیاز اصلی آن یعنی شکنجه و یا بطور کلی هر نوع مجازات نیز وجود داشته است. از نظر تاریخی به اعتقاد میشل فوکو در نظام کیفری قدیم تنها هدف مجازات ایجاد رعب و وحشت بود، لذا مجازاتها غالبا به شکل آزار در ملاء عام بوده و مجازاتی که همگان شاهد آن نبودند معنایی نداشت. در واقع فرد فدا می شد تا جامعه به سمت و سویی که دلخواه حاکمان بود سوق پیدا کند. افزایش جمعیت، پیچیدگی روابط و تحول مفاهیم از یکسو و توسعه نهاد‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی از سوی دیگر، به تدریج منجر به تغییر نگرش انسان به مبانی قضایی و حقوقی شده و جهت قوانین کیفری را به سمت تنبیهی و ارشادی پیش برد. در نظام حقوقی جدید بسیاری از مفاهیم از جمله حقوق شهروندی مبتنی بر فرد گرایی، حقوق زنان و کودکان بازنویسی و باز‌اندیشی شدند. از اینرو روح قوانین درشکل توسعه یافته آن بویژه با توجه به شاخص‌های انسانی، د فاع از حق حیات و کرامت انسان در جا معه است و دیگر فرد برای حفظ و دفاع از جامعه قربانی نمی‌گردد . در نظام جدید دربارة فایده کیفر برای جامعه و فرد مجرم چون و چرا می‌شود. اگرچه هیچ گاه هدف مجازات و نیز پیشگیری از وقوع جرم فراموش نشد، هدف اخیر نیز به آن اضافه گردید. در این نظام، تنبیه دو تغییر مهم می‌کند، اول این که دیگر متوجه جسم و بدن نیست، بلکه قلب و‌اندیشه و اراده و امیال فرد هدف قرار می‌گیرد، دوم اینکه در منظر عام صورت نمی‌گیرد و مردم از صحنة مجازات غایب شده‌اند. به همین دلیل، در این نظام زندان که آزادی فرد را سلب می کند شیوهء اصلی تنبیه شناخته شده است و مجازات بدنی از جمله اعدام در بسیاری از کشورها لغو شده و یا در عمل اجرا نمی شود.

در سالهای ابتدای انقلاب چنین به نظر می رسد که نظام کیفری یک بازگشت مقطعی داشت به روشهای قدیمی که در آنها اصالت چنان که گفته شد با جمع است و فرد به راحتی قربانی اجتماع می شود. دلیل و ریشهء اصلی این عقبگرد در ذات انقلاب نهفته است. تاریخ جهان نشان می دهد که ابتدای همهء انقلاب های بزرگ جهان همراه بوده است با کشتارهای فراوان و دستاویز همهء آنها نیز حفاظت از انقلاب است (که برای عموم مردم میباشد) در مقابل امیال افراد خاص. نمونهء آشکار این فرایند را می توان در تاریخ انفلاب فرانسه یافت، جائیکه روبسپیرها و دانتون ها یکی پس از دیگری و عموما به بهانهء خیانت به آرمان های انقلاب زیر تیغ گیوتین جان سپردند. همین اتفاق در ایران نیز رخ داد و بسیاری از پایه گذاران و معماران انقلاب و همینطور کثیری از نخبگان نظامی و غیر نظامی رژیم سابق به جوخه های اعدام سپرده شدند. اما به تدریج نظام جدید جهانی انقلاب را وادار به پذیرش برخی از هنجارهای اجتماعی دنیای جدید کرد و شیوه های مجازات وشکنجه نیز به تبع آن تغییر کرد. دیگر اعدام های فله ای که در دههء اول انقلاب شاهد آن بودبم وجود ندارد و حتی پاره ای از قوانین هم که بر اساس موازین فقهی اسلام وضع شده و ظاهرا لازم الاجرا هستند در عمل مورد استفاده قرار نمی گیرند هر چند که در قانون مجازات اسلامی قید شده اند. به عنوان نمونه، کسی که از اسلام خارج شود کافر تلقی گشته و حکم اومرگ است ولی در عمل چنین حکمی صادر نمی شود.

گرچه شکنجهء جسمی از بین نرفته و همچنان مورد استفاده قرار می گیرد ولی مجازات و شکنجهء روحی رل بسیار مهمتری را در فرایند امروزی "حقیقت سازی" در ایران بازی میکند. نورالدین کیانوری اولین نمونهء روشن را در این زمینه به دست می دهد. او درسال هزار و سیصد و شصت و هشت، چند سال پس از دادگاهی که در آن اعترافات سران حزب توده انجام گرفت نامه ای به آیت الله خامنه ای نوشت و از برخی از روشهای شکنجهء اعمال شده بر روی خود پرده برداشت. او میگوید که همسرش مریم فیروز را به سلول مجاور او می آوردند و شروع به شکنجهء او میکردند تا مقاومتش را بشکنند و البته شکستند و در شرایط اجتماعی آن زمان ایران به اهداف اجتماعی خود از این اعترافات نیز رسیدند. اما شرایط امروز ایران بگونه ایست که کارکرد اجتماعی عام برای اعتراف گیری ها به هیچ وجه متصور نیست. مرور کوتاهی بر مطالب وبلاگها و شبکه های اجتماعی که این روزها مهمترین ابزار اظهار نظر و انتقال اطلاعات بین تودهء مردم است نشان می دهد که واکنش عمومی به اعترافات آقایان ابطحی و عطریانفر چیزی جز استهزاء و تمسخر نبوده است. در واقع می توان گفت تنها مخاطب این نمایشهای اعتراف گبری برای حکومتگران در حال حاضر همان معدود طرفداران واقعی و یا ظاهری دولت فعلی است.

به نظر می رسد که جهت جلوگیری کردن از ادامهء این نمایشهای مضحک دو راه کرد می توان متصور شد. یکی اینکه اصولا دستگیرشدگان بدون هیچ نوع مقاومتی تن به سناریوی اعتراف بدهند تا هم از بار شکنجه های طاقت فرسا بکاهند و هم این سناریو را بیش از پیش رسوا و لوث کنند. راه دوم استفاده از تکنیکهای پیش گیری است که یکی از بازرترین نمونه های آن به ابتدای انقلاب باز می گردد، جائیکه مرحوم بازرگان در آخرین نطق علنی خود در دورهء اول مجلس شورای اسلامی توپ را به زمین شکنجه گران فرستاد. او در این نطق چنین گفت: «... تا دو روز دیگر عمر نخستین مجلس شورای اسلامی که این‌جانب عضو آن بودم و از مزایای این عضویّت، از جمله مصونیّت پارلمانی برخوردار بودم به پایان می‌رسد. از پس‌فردا من نیز مانند بقیّه موکلینم قابل تعقیب و بازداشت و تأدیب هستم. به همین دلیل نیز با استفاده از فرصتی که رئیس مجلس در اختیار بنده گذاشته‌اند می‌خواهم به اطّلاع برسانم که اگر در روزهای بعد شاهد گردیدید که بنده را بازداشت کردند و بعد با تبلیغات و سر و صدا اعلام نمودند که بنده جهت بعضی توضیحات و روشن نمودن حقایق در تلویزیون ظاهر خواهم شد و در صورتی که دیدید آن شخص حرف‌هایی غیر از سخنان دیروز و امروز می‌زند و مثل طوطی مطالبی را تکرار می‌کند، بدانید و آگاه باشید که آن فرد مهدی بازرگان نیست.» نمونهء معروف دیگر موبوط به آقای اکبر گنجی است که پس از بازداشت در حالیکه مامورین او را به سمت زندان هدایت می کردند رو به دوربین خبرنگاران گفت: بدانید من داروی نظافت نمی خورم

سخن آخر اینکه حرکات فعلی رژیم (موج دستگیریها، کشتارها، حکومت نظامی اعلام نشده، سناریوهای تلویزیونی اعتراف گیری و ...) همه آب در هاون کوبیدن است و به نظر نمی آید که بتواند کوچکترین ترس و وحشتی در میان مردم ایجاد کند. در مثنوی داستان مسجدی نقل شده است که هر میهمانی که شب در آنجا بیتوته می کرد صبح روز بعد جسد بیجان او در مسجد پیدا میشد. تا اینکه شخص شجاعی علیرغم نصیحت ناصحان تصمیم گرفت که شب را در مسجد مهمان کش بگذراند. در نیمه های شب دیوها با سروصدای زیاد به بالین او آمده و شروع به تهدید و رجزخوانی می کنند. مرد جان بر کف هم بلافاصله برخواسته و میگوید آماده ام اگر راست میگویید بیاید. در این لحظه طلسم مسجد بر اثر شجاعت او باطل شده و کیسه های زر از در و دیوار مسجد به پای او ریخته می شود. مردم کشور ما هم به نظر میرسد که با اتحاد و شجاعت بی سابقهء خود طلسم بانگ آوران پلیدی و پلشتی را شکسته اند و دیر نیست آن زمانی که "زر آزادی" را هم دریافت کنند.


Share/Save/Bookmark

more from Ali Tizghadam
 
fozolie

As everyone said there's been so many conflicting accounts

by fozolie on

Here is Jazani's letter denouncing Nikkhah. He mentions that Nikkhah was flogged:

http://www.booltan.com/Titr/Jazani.pdf

Regarding Ali P's note, supposedly there is a reference in Farah Pahlavi's memoires but sources may be suspect. Google his name.

Getting back on topic, more you think about it, torture in the case of the show trial detainees is an instrument of terror deployed to ensure detainees  adhere to the required script.

Mr. Fozolie

PS: Sorry to go off topic again but here is what I found in Tortured Confessions, the good professor refers to the trial and Nikkhah's accusation of torture:

The regime tried to overcome these challenges by winning over the new intelligentsia. It created more white-collar jobs; raised salaries; awarded an increasing number of scholarships for study abroad; publicized the rising oil revenues; launched ambitious plans for industrialization, land reform, and eradication of illiteracy; created the Resurgence party with a blatantly populist program; promised to make Iran a modern Japan within a generation; and, with much fanfare, declared the Shah to be leading Iran into a New Great Civilization.

It was as part of this attempt to influence the intelligentsia and drum up support for the White Revolution that the regime

114

hit on the strategy of televised public recantations. It seems to have hit on this strategy inadvertently. In 1971, a well-known physicist named Parviz Nikkhah serving a ten-year prison sentence for communist subversion experienced a genuine change of heart. In 1965, he, together with some recent graduates from England, had been charged with plotting to assassinate the Shah. In England, they had been active in the Confederation of Iranian Students and in the Maoist Revolutionary Organization of the Tudeh party. One of those arrested was a childhood friend of a palace guard who had tried to machine-gun the Shah. Although the assassination charges were dropped, Nikkhah and his colleagues had been given long sentences for advocating guerrilla warfare and having contacts with China. The trial had become a cause célèbre with foreign journalists' gaining access to the proceedings. Nikkhah took the opportunity to accuse SAVAK of using torture to obtain false confessions.

Six years later, Nikkhah astounded the public by coming out in full support of the regime. He argued that "true patriots" should rally behind the Shah because he was distributing land to the peasants, providing them with medical and educational facilities, developing the economy, extracting more from the exploitative oil companies, building viable state institutions, and protecting the nation from cultural imperialism. "These reforms," he argued, "have made Mao's theory of peasant war redundant and have ended Iran's era as a semi-feudal semicolonial society." The regime made sure Nikkhah's statements were circulated widely both inside and outside the country. In one of Nikkhah's many press conferences, the interviewer introduced him as "a revolutionary of yesterday and a revolutionary of today" who supports the Shah for all the "right revolutionary reasons." After his conversion, Nikkhah worked for the Radio-Television Network; some believe he also worked as a consultant for SAVAK.

Once the regime savored the Nikkhah success, it did not take it long to go one step further and "induce" other "conversions." In other words, SAVAK began to torture to get recantations as

115

well as information. This made the nature of torture infinitely worse. With torture for information, the victims could expect eventual relief since the information was usually obsolete after the passage of time—often after twenty-four hours. But with torture for recantation, the victims could be tormented indefinitely. Their only hope was to compromise with their tormentors and produce watered-down recantations—or else convince them they preferred death to total submission. Few have appreciated the qualitative difference between these two forms of torture.

Soon after Nikkhah, eight other Confederation leaders gave similar public recantations—all in the form of radio, television, and press mosahebehs (interviews). They declared that they wanted to "share" their experiences so that the country would understand why they had so completely changed their views. When they had first left Iran to study abroad, the country had been backward and abysmally poor. But on their return, they had found that the White Revolution—which they had dismissed as "phony"—had successfully transformed the whole country. It had implemented land reform, eliminated feudalism, built roads, bridges, and dams, set up medical clinics and rural cooperatives, electrified the countryside, industrialized the economy, and made Iran fully independent of the imperial powers. In short, the White Revolution had accomplished everything they hoped for.


Ali P.

Meeting with the Shah

by Ali P. on

I heard that Parviz Neek-khah was taken directly  from prison, to a one -on-one  meeting with the late Shah. Despite his bodyguards reservations, the Shah insisted on talking to him without handcuffs or any other restaints. That two-hour meeting was a critical moment in Neek-khah's life.

I did not read about this, but a friend told me about this meeting. God knows.


cyrous moradi

سندروم استکهلم

cyrous moradi


36 سال پیش  در 28 آگوست سال 1973، دزدان بانک در استکهلم سوئد تعدادی از کارمندان بانک را گروگان گرفتند. به دلیل آنکه ارتباطات کارکنان بانک با خارج قطع شد و آنها فقط از طریق سارقان می توانستند زندگی خود را تامین کنند و این دزدان بودند که روش زندگی آنها را تعیین میکردند، پیوند های عاطفی بین کارکنان گروگان گرفته شده و گروگان گیرها به وجود آمد و گروگانها که ظاهراً می بایست آزادی تنها هدفشان باشد، با گروگان گیر های خود همدردی کرده و آنها را تایید نمودند. در جهان مدرن و در قرن بیست و یکم، هنوز کشورهایی مثل کوبا، کره شمالی ، روسیه سفید ، لیبی، سوریه ، ونزوئلا و حتی مصر و تعدادی دیگری در پنج قاره جهان وجود دارند که ملتهایشان سالهاست گروگان هستند و  با توجه به سندروم استکهلم ، نظر گروگان گیر ها را تایید می کنند. هنوز بعد از 50 سال مردم کوبا با شور و علاقه در جشن های رسمی حزب کمونیست شرکت  و در روسیه سفید لوکاشنکو همچنان حکومت را در دست دارد. در کشور ما ایران، درست 55 سال پیش در مرداد سال 1333، سازمان قدرتمند نظامی حزب توده، لو رفت. اولین گروه از افسران عضو این سازمان در پائیز همان سال محاکمه شدند و مردانه از مواضع حزب دفاع کردند، نتیجه اعدام 27 نفر از آنها ظرف تنها دو ماه بود. بعد از آن تاکیک عوض شد وبه همه زندانیان توصیه شد که به هر ترتیبی شده سعی کنند ، زنده بمانند. این تدبیر باعث شد که  سازمان باردیگر بعد از انقلاب  با تکیه به تجربه  نظامیان آزاد شده تجدید حیات کند. در اینجا هدف آن نیست که عملکرد حزب و یا سازمان معینی به نقد کشیده شود ، بلکه بیان این نکته است که سندروم استکهلم حتی قبل از آنکه در جهان غرب متداول شود، از سوی برخی گروه های سیاسی در داخل کشور به عنوان روشی برای زنده ماندن و ادامه مبارزه در شرایطی دیگر، مد نظر بوده است.


Ali Tizghadam

Re: Mehdi Irani

by Ali Tizghadam on

از آقای مهدی ایرانی متشکرم که این اطلاعات را به من دادند. آنچه من نوشته ام بر اساس شنیده هایی بوده است که البته در مورد آنها تحقیق و جستجوی بسیاری کردم و منابع موجود تقریبا همه با کمی اغماض مطالبی را که من نوشته ام منعکس کرده اند. قطعا جستجوی بیشتری خواهم کرد و چنانجه مدرک قابل اعتنایی بدست آورم بدون شک آن را با همه در میان خواهم گذاشت و از روح آقای نیکخواه طلب مغفرت خواهم کرد هر چند که مطالبی که در مورد ایشان نوشتم به هیچوجه با نیت سوء نبوده و صرفا برای بدست دادن نمونه ای تاریخی نگاشته شده است.طبیعتا انتظار دارم آن دوستانی که اطلاعات موثق در این مورد دارند آن را با ما تقسبم کنند. اگر هم مایل نیستند مستقیما مطلبی را بنویسند من آمادگی کامل دارم که مطالب آنان را شنیده و هر گونه و تا هر اندازه که خودشان صلاح میدانند آنها را منعکس کنم. امیدوارم دوستانی که از قضایا اطلاع دارند متوجه باشند که تا چه اندازه مهم است که تاریخ این مرز و بوم در مورد مردمش صحیح قضاوت کند.  

Shazde Asdola Mirza

کروبی به هاشمی: شایعه تجاوز جنسی در زندانها را پیگیری کنید

Shazde Asdola Mirza


مهدی کروبی، از نامزدهای معترض به نتایج انتخابات در ایران، در نامه ای به اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس مجلس خبرگان، از او خواسته درباره شایعاتی که درباره تجاوز به دختران و پسران در بازداشتگاه ها پخش شده است، تحقیق کند.

این نامه که در وب سایت رسمی حزب اعتماد ملی منتشر شده، تاریخ ۷ مرداد یعنی ۱۲ روز پیش را دارد و پسر آقای کروبی در توضیح آن نوشته است که پدرش این نامه را ده روز بعد از فرستادن خصوصی برای آقای هاشمی و در حالی که جوابی از او نگرفته است، برای عموم منتشر می کند.

آقای کروبی در نامه خود خطاب به آقای هاشمی می نویسد: "عده‌ای از افراد بازداشت‌شده مطرح نموده‌اند که برخی افراد با دختران بازداشتی با شدتی تجاوز نموده‌اند که منجر به ایجاد جراحات و پارگی در سیستم تناسلی آنان گردیده است. از سوی دیگر افرادی به پسرهای جوان زندانی با حالتی وحشیانه تجاوز کرده‌اند به طوری‌که برخی دچار افسردگی و مشکلات جدی روحی و جسمی گردیده‌اند و در کنج خانه‌های خود خزیده‌اند."

آقای کروبی گفته است اگر "این رفتارهای شناعت آمیز" را "به طور متواتر از افراد مختلف که در روزهای اخیر آزاد شده اند" نشنیده بود، باورشان برایش سخت بود.


mehdi Irani

پرویز نیکخواه بدون فشار و شکنجه، راه خود را برگزید

mehdi Irani


آنچه من از دوستان خود که در زندان رژیم گذشته بوده اند و اکنون نیز مخالف هستند شنیده ام این بوده که پرویز نیکخواه نه اینکه زیر شکنجه و فشار، راه خود را تغییر نداده بلکه دفاعیه رادیکالی را که رفقا آنرا دفاعیه ای " پاک" نامیده و می نامند در دادگاه ارائه داد. 6 یا 7 سالی در زندان بود و موردی برای شکنجه وی هم وجود نداشت. در زندان توسط دوستان بیژن جزنی بایکوت شده بود زیرا مخالف خط مشیی چریکی بود و باصطلاح جزو خط مشیی سیاسی بود. آدمی بود بسیار فرهیخته با هوش بالا که رفقای چریک مصلحت  دیده بودند بایکوت شود زیرا از تحت تاثیر قرار گرفتن رفقای خود توسط پرویز می ترسیدند. آزار و اذیت وی توسط دوستان مخالف (دوستان!!) به جاهای مبتذلی کشیده شده بود. از آلوده کردن پیراهن شسته شده وی به بیماریهای پوستی تا روی خاک انداختن آنها و... تا جایی که میگویند از بازجوی خود تقاضا کرد حاضر است به انفرادی برود و از آنها دور باشد. او راه نوینی را برگزید که بعضی از دوستانش قبل و بعد ازوی در پیش گرفتند. میگویند طرحی داده بود که عده ای از آخوندها و تفکرات دیگر در یک میزگرد تلویزیونی کتاب ولایت فقیه را بررسی کنند که مورد موافقت قرار نگرفت. اینکه دگرگشت فکری وی را به شکنجه شدن وی تحویل میکنند از همان سودجویی های ایدئولوژیک چندین دهه است که گویا تمامی ندارد و تاریخ سیاسی ما را چنان کدر کرده که نویسنده مقاله فوق هم که سودی و قصدی در این سیاه نمایی  ندارد را به اشتباه اندازد. ترور شخصیت ، که اعتراف گیری یکی از اشکال آن است در مورد نیکخواه ها اکنون دیگر باید توسط آن مطلعین و زندانیان آنروز مورد تحلیل قرار گیرد. آن سیاسیونی که حقیقت را میدانند ولی عافیت طلبی دوستی های شیرین و نامبارک، آنها را از پرده برداشتن و عریان کردن حقایق باز میداردآنکه نمیداند نادان نیست ولی آنکه میداند و سکوت میکند شرم ش باد

 


rustgoo

Most Humbly

by rustgoo on

اجازه دهید به دوستانی که ترجیح میدهند مطالب خود را به انگلیسی بنویسند،وبسایتی را معرفی کنم که،در صورت تمایل،با استفاده از "نرم افزار" رایگان آن میتوانند نسبت به صحت املاء فرمایشاتشان اطمینان خاطر حاصل کنند.به خود اجازه نمیدهم به این بزرگان، لزوم انسجام انشاءو استحکام ساختمان عبارات را نیز گوشزد کنم.

http://wordweb.info/free/


fozolie

It's interesting that Nikkhah's been selected

by fozolie on

(I am sorry to have written the first version in such haste. Thanks for pointing that out. My Persian typing and writing is even worse. If such a thing was possible!)

It's alleged that he was the writer of the infamous article about Zahak Khomeinie that ignited the ambers of our glorious revolution! But it turned out to be Farhad NikOkhah, Hoveyda's assistant. 

It is not surprising that the regime is following the worst practices of Maoism and Stanlism. China and North Korea have long been their models.  


Perhaps, "Nikokhah"'s article was right after all. Now isn't that ironic?

Regarding the point made towards the end that political detainees should perhaps confess to avoid torture, I don't believe the regime or its henchmen would be satisfied. If I am right that the ultimate plan is, as it seems from various headlines and hints, to use these confessions to implicate the leaders (Mousavi in particular), then these henchmen need to be sure of continued compliance by the detainees so they will apply torture anyway.  In this case torture is simply an instrument of terror.

Mr. Fozolie

PS: Professor Abrahamian needs to update his Tortured Confessions.