آشنایی در کافه نادری - بخش اول

(تقدیم به ماندا جان، که کافه نادری را دوست دارد)


Share/Save/Bookmark

آشنایی در کافه نادری - بخش اول
by Shazde Asdola Mirza
24-Apr-2011
 

آنوقت ها، هر کس که می‌‌خواست "هدایت مالی" یا "چوبک سابی" شود، میرفت سراغ کافه نادری. انعام خوب که می‌‌دادی، پیشخدمت‌ها می‌‌نشاندندت روی صندلی‌ این صادق خان یا آن صادق آقا. بگذریم که خود صندلی‌‌ها زوار در رفته و ناراحت و قدیمی‌ بودند ... اما در عوض، باسن مبارک مالیده می‌‌شد به جایگاه آن باسن‌های عظیم تاریخی‌ ... که در نظر اهل فن، اجرش معادل هفت بار حج پیاده بود!

یک روز گرم و آفتابی اوایل تابستان، موقع ناهار از شرکت دارویئ جیم شدم و پیاده راه افتادم. اول دو تا پیراشکی گوشتی گرم از خسروی خریدم، تا رسیدم به کافه. سیگاری روشن کردم و مشغول حل جدول اطلاعات شدم که، صدای دلپذیر بانویی جوان حواسم را پرت کرد.

سفید و تپل مپل بود - از همان تیپ و قیافه‌ای که براحتی عقل مردان ایرانی‌ را زایل می‌‌کند. بقیه روزنامه را می‌‌خواست قرض بگیرد و بخواند، تا دوست دخترش از راه برسد. چشم در چشمش انداختم و بدون اینکه به قامت توپر و محاسن گردش نگاه کنم، با احترام ولی‌ بدون توجه خاصی‌، قبول کردم.

بیشتر دختر‌های بدرد بخور، از مردان حیز و لوس بدشان می‌‌آید - شاید چون جاذبه طبیعی مرد در قدرت و استواری اوست. درست بر عکس آن؛ قدرت بیشتر زنان (پنهان یا آشکار) در جاذبه جنسی‌ آنها نهفته است. در این بازی قدرت و جاذبه، برنده واقعی زنانی بوده‌اند که پرقدرت‌ترین مردان را انتخاب می‌‌کردند، و مردانی که جذاب‌ترین زنان را میافتند ... همه و همه برای تولید بهترین و قوی‌ترین فرزندان.

یعنی‌ میلیون‌ها سال جفت یابی‌ و فرزند سازی چنین بود و مایه تکامل سریع و انفجاری نوع بشر شد. اما حالا که عمل جفت گیری کاملا از عکس العمل بچه زایی و نسل پروری‌ جدا گردیده؛ ظاهر بازی همان است که بود، ولی‌ بدون محتوا، بدون نتیجه و بدون معنا. سنّ و سال آدم که بالا میره، کم کم می‌‌فهمه که تولستوی چی‌ می‌‌گفت.

ولی‌ اون روز‌ها هنوز جوون بودم و آخرین کتاب تولستوی رو هم یا نخوانده و یا نه نفهمیده. با دقب و بی‌ عجله، شماره تلفنم رو بر صفحه روزنامه نوشتم و مودبانه و بدون تعارف لوس و الکی‌، تقدیم شورانگیز خانم کردم. دوستش که آمد، تازه فهمیدم که چه کلاه گشادی سرم رفته بود! مهری دو برابر خوشگل تر از شوری و دو چندان شیرین تر و لوند تر می‌‌زد. اما چه می‌‌شد کرد؟ با احترام خداحافظی کردم و صورت حساب میز آنها را هم متقبل شدم.

تابستان سال ۶۳ برای بیشتر مردم ایران به سختی و مذلت جنگ و تحریم گذشت، اما هنوز میشد که لحظاتی خندید و ساعتی خوش بود. تله کابین تا ایستگاه پنج بیشتر نمیرفت، ولی‌ هوای درکه خنک بود و روی قله توچال، با نمد سفید برف تزیین یافته. سواحل شمال از انبوه شناگران خوشحال و قهقهه زن خالی‌ شده بود، اما درون ویلا‌های خصوصی هنوز میشد که شراب خانگی نوشید و موسیقی شنید. شوری جان روزها حمام آفتاب می‌‌گرفت و بنده هم مشغول تهیه سور و سات ماهی‌ سفید، زیتون پرورده و میرزا قاسمی بودم.

پاییز که کلاس و دانشگاه شوری آغاز شد، امکان مسافرت کاهش یافت و مجبور بودیم تا بیشتر در همان آپارتمان ساسان دیدار کنیم ... که بعد از مدتی‌ یکنواخت و کسل کننده گردید. خوشبختانه، سر و کله مهری جان و دوست پسر جوان و خوش تیپش در آپارتمان پیدا شد - که برای دیدن فیلم ویدئو و نوشیدن ودکای وطنی می‌‌آمدند، و هر دو خوش مشرب و شادی افزا بودند.

افشین جوان مؤدب و متینی بود که داشت فوق لیسانس اقتصاد می‌‌گرفت. هر اندازه که از مال جهان بی‌ بهره بود، ده برابر بیشتر حسن اخلاق داشت و مهربانی ... نیک‌ روی و خوش هیکل و با خصال. پدرش در جوانی مرده بود و مادر بیچاره با کلفتی و مشقت، سه طفل خود را بزرگ کرد. اما چه بزرگ کردنی - یکی‌ از دیگری بهتر، با سواد تر، با فرهنگ تر و انسان تر. افسوس که خواهر و برادر بزرگترش که چپی‌ بودند، بعدها لو رفتند و ...

مهری عاشق و شیدای افشین بود و دائم مثل پروانه بدور سرش می‌‌چرخید. به اصرار شوری جان، کلید آپارتمان را کپی کردم، تا هر از گاهی که خانه نبودم، آن دو دل‌ داده بتوانند بیایند و حالی‌ بکنند. دلشان به دزدیدن همان لحظات کوتاه شادمانی و مهرورزی خوش بود. منهم به افشین مثل برادری کوچکتر اعتماد داشتم و از خوشی‌ او دلخوش بودم. تنها اشکال این دوستی‌ چهار نفره آن شد که، با آمدن زمستان و کسالت ابر‌های سربی رنگ، نمی‌‌دانستم چطور به آن رابطه سرد شده و از دهان افتاده با شوری جان پایان دهم.


Share/Save/Bookmark

Recently by Shazde Asdola MirzaCommentsDate
The Problem with Problem-Solvers
2
Dec 01, 2012
I am sorry, but we may be dead.
18
Nov 23, 2012
Who has killed the most Israeli?
53
Nov 17, 2012
more from Shazde Asdola Mirza
 
hamsade ghadimi

ایول شازده،

hamsade ghadimi


ایول شازده، مختصر ولی‌ مفید بود. این عکس بالا هم که اصلا به کافه نادری نمیخوره. به نظر میاد که در یک زمان و مکان دوریست از خاطره‌ی که نقل کردی.


ونداد

فارسی را شراب باران کردی

ونداد


خیلی راحت و روان می نویسی... منتظر ادامه اش هستم




Shazde Asdola Mirza

The Law of Love and the Law of Violence

by Shazde Asdola Mirza on

Dear Monda: Tolstoy became very spiritual at old age, and the following manuscript is a good window into his thoughts:

http://www.calebjohnson.org/lawoflove.pdf

Faramarz jan: that's funny, but I actually like ladies helping themselves to my fries. It's like feeding little birdies. My limited experience tells me that there are three sure signs, if they like you:

1. She would adjust her hair while eyeing you - means there is some interest.

2. She casually touches your shoulder, or pushes your arm - means that there is the possibility of physical level attraction.

3. She eats from your plate, or steals your fries - means some level of trust and friendliness.

Just look at the Nature TV, it is full of male birds singing for females and bringing them food and showing off ... then again, who am I kidding ... teaching petty lessons to the Professor !!??


Anahid Hojjati

Faramarz, you are so funny and right about

by Anahid Hojjati on

some people who do not order but take others' food. This does not even have to be a date.


Faramarz

شازده جان، مرسی

Faramarz


خیلی قشنگ نوشتی!

توی بد جور مخمصه ای گیرکرده بودی! دراین دیت ۴ نفره همیشه سر یکی کلاه میره کارش هم نمیشه کرد. البته دخترهای یک کمی توپول، نه زیاد، خنده رو و خوش اخلاق هستند و آدم حوصله اش سر نمیره!   

بد ترین دیت ها از دید من اونهایی هستن که یا غذا نمیخورن، یا سالاد فقط
سفارش میدن ولی همش چشمشون تو ظرف اینو اونه! بعد هم که غذا میاد، با یک
حالت رومانتیک هی دست میکنن تو پشقاب آدمو سیب زمینی سرخ کرده ور میدارن!!  


Monda

Mamnoonam, Shazdeh!

by Monda on

Your Cafe Naderi Part I is very enjoyable read. Please don't wait too long for you next installment. 

zemnan, mageh  تولستوی چی‌ می‌‌گفت?  (I was too young when I read him, missed much of his relational wisdom. Time to revisit. Which is your most favorite by him? Can't carry too many books along. Your help would be much appreciated. When you have time.)

 


divaneh

Enjoyable story

by divaneh on

Thanks for sharing Shazde jaan, looking forward to the rest.


Shazde Asdola Mirza

قصه‌های تلخ را به شیرینی‌ خودتان ببخشید

Shazde Asdola Mirza


بقول اخوان ثالث:

"باغ بی‌ برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه‌های سر به گردون سای

... اینک خفته در تابوت پست خاک، می‌گوید."


M. Saadat Noury

Thanks

by M. Saadat Noury on

Nice job!


IranMarzban

interesting story shazdeh

by IranMarzban on

interesting story shazdeh looking forward to "donbaleh"

FREE IRAN