New Moshaereh Blog

Souri
by Souri
18-Dec-2009
 

I think this is a great time to start a new blog on poetry.

Yalda is coming soon. Are you ready for a long evening with Persian poetry?

By the way, it is also our poet Orang's Birthday tomorrow. Another reason for celebration with poetry.

I have a new idea for the Moshaereh.

I propose for each day, we keep with one letter of the Farsi alphabet. We will start with "alef" for today.

Tomorrow night, we will hit the "b" and so on .Agree?

So let get started. I will open the blog with the first beautiful poem of Deevan Hafez (the biggest lover of all the times)

Also: HAPPY BIRTH DAY ORANG JAN. MAY ALL YOUR WISHES COME TRUE.

Share/Save/Bookmark

Recently by SouriCommentsDate
Ahamdi brings 140 persons to NY
26
Sep 24, 2012
Where is gone the Babak Pirouzian's blog?
-
Sep 12, 2012
منهم به ایران برگشتم
23
May 09, 2012
more from Souri
 
Souri

Beautiful one from Hafez (but here is not Bahar yet :))

by Souri on

رونق عهد شبابست دگر بستان را

میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را

ای صبا گر به جوانان چمن باز رسی‌

خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را

گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش

خاکروب در میخانه کنم مژگان را

ای که بر َمه کشی از عنبر سارا چوگان

مضطرب حال مگردان من سرگردان را

ترسم این قوم که بر ُدرد کشان میخندند

در سرِ کار خرابات کنند ایمان را

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح

هست خاکی که به آبی‌ نخرد طوفان را

برو از خانهٔ گردون بَدر و نان مطلب

کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را (به به!)

هر ِکرا خوابگهِ آخر مشتی خاک است

گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را؟

ماه کنعانی من مسند مصر آنِ تو شد

وقتِ آنست که بدرود کنی‌ زندان را

حافظا می خور و رندی کن و دل خوش باش ولیک

دامِ تزویر مکن چون دگران قرآن را (ببین چی‌ داره میگه حافظ)


Faramarz

كجا من خرم

Faramarz


More from my 11th grade literature professor, Mr. Sarkhosh

This one is my favorite. Since I missed the B's, here is one that starts with a B

به گاوى خرى گفت اى بى خرد
تو را نام ِ من بهتر از من سزد

ندانم كه نام تو بر من نهاد
كه نفرين براين نام و اين ننگ باد

بكارت شوم هر چه باريك تر
نبينم ز را ى تو تاريك تر

كه دوشندت اى ناتوانتر ز من
تو را با چنين شاخ و اين زور ِ تن

برآرند از روزگارت دمار
بريزند خونت بفرجام ِ كار

مرا چاره جز بردن ِ بار نيست
خريت كه در كردن ِ كار نيست

من اين روز ِ بد را كجا داشتم
اگر شاخ و زور ِ ترا داشتم

بگو تا تو هستى كجا من خرم
اگر چند خود بار ِ مردم برم


Orang Gholikhani

ر از فال حافظ

Orang Gholikhani


رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید ... وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست ... فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید
ز میوههای بهشتی چه ذوق دریابد ... هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب ... به راحتی نرسید آ...ن که زحمتی نکشید
ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز ... که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید
چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد ... که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید
من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت ... که پیر باده فروشش به جرعهای نخرید
بهار میگذرد دادگسترا دریاب ... که رفت موسم و حافظ هنوز مینچشید


Orang Gholikhani

جشن

Orang Gholikhani


راست دلان را به تدریس بیار

شاد دلان را به جشن سبکباران بیار

که این مدرسه عشق نشود تعطیل

یاد خال یار را با سپاس دلداران بیار

خوشبختی دیداردوستان کی خواهد رسید

این غزل را به پیشواز این رسوا بیار

راه دور و سیمرغ گمشده در التهاب

از فراز مرز عشق پیغامی از شفا بیار

باران شست در و دیوار تنهائی

به خورشید بگو یار رنگین کمان بیار

شده مستی از بوی شکوفانه مجاز

این خاک تر بهر مزهء لوطی بیار

گفتا اورنگ جمشید شد فنا از غرور

گفتم این مهرهء اطلس تو دنیا را بیار

اورنگ
Mars 2009

//iranian.com/main/blog/orang-gholikhani-74 


Souri

رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم

Souri


قصه ی درد

 

رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم
آشنای تو دلم بود و به دست تو سپردم
اشک دامان مرا گیرد و در پای من افتد
که دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم


شرمم از اینه ی روی تو می اید اگر نه
آتش آه به دل هست نگویی که فسردم
تو چو پروانه ام آتش بزن ای شمع و بسوزان
من بی دل نتوانم که به گرد تو نگردم


می برندت دگران دست به دست ای گل رعنا
حیف من بلبل خوش خوان که همه خار تو خوردم
تو غزالم نشدی رام که شعر خوشت آرم
غزلم قصه ی در دست که پرورده ی دردم


خون من ریخت به افسونگری و قاتل جان شد
سایه آن را که طبیب دل بیمار شمردم

 هوشنگ
ابتهاج


Souri

Thanks for your beautiful contribution

by Souri on

Anahid aziz: What a great poem. Very hopeful. I wish we will see that day, very soon.

Daneshouye gerami: I loved your first poem. The second one is also wonderful. I think that I had seen it before, but I don't remember where you had posted it.

I'm so grteful to both of you (and also to  Orang and Dr Saadat Noury and others)  for having shared your own poems with us. Really I'm very much honored.


daneshjoo

رنجور و خسته بودم، مهر تو چاره ام کرد

daneshjoo


Daneshjoo

رنجور و خسته بودم، مهر تو چاره ام کرد

من شمع بی فروغی، عشقت ستاره ام کرد

دردا که هجر رویت، چون لاله پرپرم کرد

"هجران بلای جان شد خون در پیاله ام کرد"

------------------------------------------

ذ -  ای  ایران 

ذلیل و خوار نگردد، کسی که عشق تو دارد

ندا عزیز جهان شد ، که سر بخاک تو دارد

همیشه ملت ایران، شکوه و فرّ تو خواهد  ّ

ز مرگ خود نهراسد، که زنده نام تو دارد


Anahid Hojjati

Souri jan, this is my own poem, titled "Better Iran" in Farsi

by Anahid Hojjati on

 


روزی در ایرانی بهتر , کشور , آزاد و آباد خواهد بود

همه هموطن , چه خندان و چه دلشاد خواهد بود

هرجوانی بر سر این و آن کار خواهد بود

نه که مورد خشم بیجا و آزار خواهد بود

مادر از عشق فرزند همی شاد خواهد بود

برادر از جامهً خواهر بی ایراد خواهد بود

خواهد آمد عکسی از وطن , قشنگ , نه از میمون خواهد بود

یا که ازین هم بدتر , تصویری از دختری در بستر خون خواهد بود

صدا خواهد آمد , صدایی از غلغله از شادمانی خواهد بود

نه آنکه هر صدایی , ناله ای از ظلم یا از گرانی خواهد بود

در این فردا ، ريیس جمهور با مردم , محتر م , بسی انسان خواهد بود

نه که روز و شب فکر کشتار آنان در این میدان و آن میدان خواهد بود

در آن روز زیبا , برازنده , مهاجر راهی ایران خواهد بود

نه که نام ایران یاد آور مرگ یا مساوی با زندان خواهد بود

مسلمان با مسیحی , زرتشتی , کلیمی , بهایی , با کافر مهربان خواهد بود

کران تا کران , بشنو از این جوان و آن جوان, که هر جان شکوفان خواهد بود

 

آناهید حجّتی


Souri

Very good poem Faramarz!

by Souri on

It seems to be a Pure Farsi poem  (If I'm not mistaken).

Your literature porfessor was a great and knowleged person in Persian philosophy.Thank you for sharing this with us.

Please do share more of his gems if you can. Thanks.


Faramarz

مشتى از خروار

Faramarz


ره كاروان را سر شب زده
سحر خود به كوى على چپ زده
همه مرغ همسايه را غاز كن
بدلخواه دشمن سخن ساز كن
نه اين خوى بيگانگى خويش ماست
پدر دانش و مادرش كيش ماست
بپاكى همه گردن افراشته
يكى تپه ى پاك نگذاشته
همه نيكنام و همه نامدار
جزاز ننگ نامى نياورده بار
فريبندگى مايه ى كامشان
فرو مايگى پايه ى نامشان
يكى توبه از كرده ى خويش كن
همان كرده ى زشت را بيش كن

چند خطى از شعر مشتى از خروار
از استاد ادبيات كلاس يازدهم
مهندس سرخوش


Souri

Orang aziz

by Souri on

I always loved your Motto words in top of your blogs.

This is something original and pretty!

The Pari Daryaee also is one the most romantic ones. Thank you so much. 

But don't stop there please :)

Let them coming......


Orang Gholikhani

شعر

Orang Gholikhani


رهگذر شعر چیست

 

چند کلمه در باد

 

همه چیز است و هیچ   نیست

 

آینه احساس تو ست

 

هر چه میخواهی از آن برگیر

 

اورنگ


Souri

Wow, you are so good!

by Souri on

Thank you Dr Saadat Noury! You are great!

I'd checked Hafez to find a Zaal and didn't get anything. You're a real professional. 

Thanks again.


Orang Gholikhani

آبی

Orang Gholikhani


رسیدم به ژرفای آبی
 

تا بچینم اشک سرد ماهی
 

شنیدم ناله پری دریائی
 

فریاد کشیدم در حباب توخالی
 

غرق شدم در عمق فراموشی
 

یافتم سکوت خالص پاکی
 

گرفتم  سرنوشتم را  به بازی
 

تا محو شوم در انتهای  آبی
 

اورنگ
//iranian.com/main/blog/orang-gholikhani-61


M. Saadat Noury

ذ ره را تا نبود همت عا لی حا فظ

M. Saadat Noury


ذ ره را تا نبود همت عا لی حا فظ

طا لب چشمه ی خورشید درخشان نشود


Souri

روزگاری رفت و مردی برنخاست

Souri


رهنورد آزادگی

 

روزگاری رفت و مردی برنخاست
زین خراب آباد گردی برنخاست
دشمنان را دشمنی پیدا نشد
دوستان را همنبردی برنخاست
هر که چون من گرمخویی پیشه کرد
از دلش جز آه سردی برنخاست
صد ندا دادیم دشمن سر رسید
از میان جمع فردی برنخاست
درد از درمان گذشت و هیچ کس
از پی درمان دردی برنخاست
در ره آزادگی از جان حمید
چون مصدق رهنوردی برنخاست

 حمید
مصدق


Souri

سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد

Souri


تا آفتابی دیگر

 

رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد
خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت
گوش ها را باز خواهم کرد

آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد

سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد

 خسرو
گلسرخی
»

 


Souri

But finding a poem with "Zal" is not easy......!

by Souri on

I think we must withdraw the "Zal" letter.

I tried to find something since last night, nothing came to my mind. I will pass to "R" but if anyone can find a poem starting with "Zal" I'll be grateful if they post it here.


Orang Gholikhani

دنیا میچرخد

Orang Gholikhani


//iranian.com/main/blog/orang-gholikhani-132

دنیا میچرخد

و من  میلرزم در صبح سرد تاریک

نور میرسد از روزنه هائی باریک

یکا یک خسته از دیگری

   

دنیا میچرخد

و من شیفته موی تو أم

بدنبال شمار مژگان تو أم

یکا یک  با عشقی از دیگری

   

دنیا میچرخد

و لحظه ها رهگذرند   بیخبر و نحیف

قطره های باران میرسند خفیف

یکا یک  پس از دیگری

   

دنیا میچرخد

و نیست کسی منتظر ما در این راه

موی سپیدی میبینم گاه به گاه

یکا یک  پس از دیگری

    

دنیا میچرخد

و همه آفاق دوباره شد  ه ستیز وجفا

جنگ و جدال              فریاد و غوغا

یکا یک  پشت به پشت  دیگری

   

دنیا میچرخد

و پیروزی ما میرسد از این بیداد

از ان ماهمیشه این بود  چه مرگ چه میلاد

یکا یک  با هم بدنبال  دیگری

  

اورنگ 

   

  

dec 2009


Souri

دسـت از طـلـب ندارم تا کام مـن برآید

Souri


دسـت از طـلـب ندارم تا کام مـن برآید
یا تـن رسد بـه جانان یا جان ز تـن برآید


بگـشای تربـتـم را بـعد از وفات و بنگر
کز آتـش درونـم دود از کـفـن برآید


بـنـمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگـشای لـب کـه فریاد از مرد و زن برآید


جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نـگرفـتـه هیچ کامی جان از بدن برآید

Hafez


از حـسرت دهانـش آمد به تنـگ جانـم
خود کام تنـگدسـتان کی زان دهـن برآید


گویند ذکر خیرش در خیل عـشـقـبازان
هر جا کـه نام حافظ در انـجـمـن برآید


Souri

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

Souri


در کوچه سار شب

 

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند


نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند


دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند


نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

هوشنگ
ابتهاج
»


Souri

ای وای خدایا ، چه غمی دارد شیر

Souri


غم شیر

 

در کنج قفس پشت خمی دارد شیر
گردن به کمند ستمی دارد شیر
در چشم ترش سایه ای از جنگل دور
ای وای خدایا ، چه غمی دارد شیر

هوشنگ
ابتهاج


Souri

Wow, thank you so much, Orang and Daneshjoo

by Souri on

Wonderful pieces! Thank to both of you for the great contribution.

I am so grateful to both of you for bringing your valuable poems in this modest blog! Never forget your solidarity :)

You made my day, my friends!

A big thanks!


daneshjoo

ایران، ایران، ایران

daneshjoo


Daneshjoo

ذلیل و خوار نگردد کسی که عشق تو دارد

ندا عزیز جهان شد، که سر بخاک تو دارد

همیشه ملت ایران ، شکوه و فرّ  تو خواهد

زمرگ خود نهراسد، که زنده نام تو دارد


daneshjoo

در زمین انسان بزرگ و باشکوست

daneshjoo


Daneshjoo

در زمین انسان بزرگ و باشکوست

هر تلاشی می کنم از بهر اوست

او مرا پرورده و شادی دهد

شادی من دیدن شادی اوست


Orang Gholikhani

هذیان

Orang Gholikhani


دلم پرواز کرد دوباره
 

خورشید بجز غروب نداشت چاره
 

آسمان پر شد از ستاره
 

چکار میکنم اینجا من دیوانه
 

منطق سقط شد و قلب آواره
 

قلم از خدا رسید و از من ناله
 

چه اهمیتی دارد دید یک بیگانه
 

در چشم طوفان مادیات ویرانه
 

چگانه میشود عشق ورزید عارفانه
 

اورنگ
 

Nov 2008

//iranian.com/main/blog/orang-gholikhani-67


Orang Gholikhani

مکالمه شخصی

Orang Gholikhani


دیشب  به خودم نامه نوشتم
 

که بیا و یار باش
 

دیگر غریبه نباش
 

جواب  بده تا خبری آید
 

از چشم خشک ما اشکی آید
 

بگو که تنها نیستی
 

گریبانگیر این غم فقط تو نیستی
 

جواب  بده اینجا کسی یار توست
 

در این کهکشان ستاره إی مال توست
 

بگو خنده را دوست داری
 

تا گوش یاری بدست آری
 

آری دیشب  به خودم نامه نوشتم
 

که بیوفا ما را به یاد داشته باش
 

گفتا مرحبا ای یار سفید
 

که آخر نامه ای رسید
 

اورنگ
 

 Février 2009

 //iranian.com/main/blog/orang-gholikhani-66


Orang Gholikhani

امروز

Orang Gholikhani


You are right there are more poems starting with D:

دیگر نمیترسم از رسیدن روز
 

نمیلرزم از داستان مرموز
 

دیگر ندارم احتیاجی به سلام

از منفوران فتنه  دوز
 

چرا اینهمه شباب و بی غمی
 

خورشید  ز  کجا تابیده امروز
 

قضاوت چشم دیگران تو خالی
 

قلب سنگشان حرفی نمیدهد بروز
 

که ندانم از یار و دوست
 

این قلب شده خود آموز
 

________
 

همه چیز ساده و نورانی
 

بی زجر بی درد مثل مرگی پیروز
 

شاید باشد نشانه آخری
 

تشویش بود از جوانی دیروز
 

باکی نیست از پیری امروز
 

بیاورید  آن  نان وپیاز  وشمشیر
 

که آخرین ماجرا شروع میشود امروز
 

اورنگ             
avril 2009

//iranian.com/main/blog/orang-gholikhani-79


Souri

اینک دریغا آرزوی نقش بر آب

Souri


 آرزوی نقش بر آب

 

در من غم بیهودگیها می زند موج
در تو غروری از توان من فزونتر
در من نیازی می کشد پیوسته فریاد
در توگریزی می گشاید هر زمان پر


ای کاش در خاطر گل مهرت نمی رست
ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت
ای کاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت


اندیشه روز و شبم پیوسته این است
من برتو بستم دل ؟
دریغ از دل که بستم
افسوس بر من گوهر خود را فشاندم
در پای بتهایی که باید می شکستم


ای خاطرات مرا با خویشتن تنها گذارید
در این غروب سرد درد انگیز پاییز
با محنتی گنگ و غریبم واگذارید

اینک دریغا آرزوی نقش بر آب
اینک نهال عاشقی بی برگ و بی بر
در من
غم بیهودگیها می زند موج
در تو
غروری از توان من فزونتر

 حمید
مصدق


Souri

عمر من بود او که از پیشم گذشت

Souri


افسانه مردم

 

دیدم او را آه بعد از بیست سال
گفتم این خود اوست ؟ یا نه دیگری ست
چیزکی از او در او بود و نبود
گفتم این زن اوست ؟ یعنی آن پری ست ؟
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم کردیم وحیرانتر شدیم
هر دو شاید با گذشت روزگار
در کف باد خزان پر پر شدیم
از فروشنده کتابی را خرید
بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد
خواست تا بیرون رود بی اعتنا
دست من در را برایش باز کرد
عمر من بود او که از پیشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
بازهم مضمون شعری تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او

حمید
مصدق