You Are My Teacher Too

Farzad Kamangar had given hope to Kurdish children


You Are My Teacher Too
by Maryam Nayeb Yazdi

A week before news broke out about the shocking and illegal executions of five political prisoners, Farzad, Ali, Farhad, Shirin, and Medi, I had written a message for National Teachers' Day: "...My thoughts and prayers are with Farzad Kamangar, a beautiful person in prison awaiting execution because he cares about Iran's youth. We will fight for your freedom because your freedom is our freedom."

I didn't mention Farzad's name again until I received the news of his death early morning on May 9, 2010.

I was numb, heavy, and my head was weightless. I couldn't move. I had been beaten and used unexpectedly. I was filled with guilt.

I had cried, but eventually stopped. I didn't want to give the oppressors any satisfaction. I had remembered Majid Tavakoli's letter from prison. Majid wrote that Farzad had always said that he would "never allow the hatred of tyranny to break his spirits by removing the stool under his feet [during execution]."

I gathered my thoughts in a daze and concluded that, no matter what I think or feel, Farzad and the others were just five more pawns in the Islamic Republic of Iran's string of games to sustain power through fear and terror.

Perhaps the intention behind killing the five was to make Iranian citizens think twice about protesting a month later for the anniversary of the 2009 rigged presidential election. Or, perhaps, the five were killed as revenge for the protests that occurred less than two weeks earlier for International Worker's Day. University of Tehran students had chanted during that time last year, "Down with the traitor regime" and "Workers and students are united." On the streets, citizens had clashed with security forces. I was so pre-occupied with the daily news that I didn't see the signs that had hinted at Farzad's imminent murder.

An excerpt from a Washington Times article published after the executions stated that Farzad "secretly taught his Kurdish students their banned language and told stories about their culture and history. He was arrested in July 2006 and subjected to beatings, whippings, electric shocks, malnourishment, sleep deprivation, and solitary confinement in cold, squalid cells..."

Farzad had given hope to Kurdish children; so the Islamic Republic of Iran forces killed him. They labelled him an enemy because he longed to keep his heritage alive. He was locked up because he was a danger to the dictator who is unable to survive with people like him alive. Farzad was a liberator; so oppression tightened its grip on him until he choked to death.

In the world of Iranian politics, reformist leader Mir Hossein Mousavi had taken a bold step by condemning the executions. The Tehran Prosecutor Abbas Jafari Dolatabadi was not pleased by this action. He issued a statement and threatened Mousavi, "...When the time is right, much like a fruit that has ripened, action shall be taken."

But what the Tehran Prosecutor didn't consider was that, today, tomorrow, and in our history books, Farzad's memory, like the trees in Kurdistan, will always bare the ripest fruits and provide protection from the heat.

Farzad was a teacher who taught for the love of teaching. He was able to transcend borders and boundaries. He became my teacher when he was locked up in Evin prison. It was the passion and presence in his letters which gave me the hope to strive for a worthy tomorrow. Today, his letters continue to tell the stories and share the pains of our time.

Now, a year following the executions committed by a group of people who have no understanding and respect for humanity, I know that it was never possible to kill a person like Farzad. I know that, a year later, even those who were silent then, due to shock, indifference, or fear, cannot avoid Farzad now.

While overcome with guilt once again, I can't help but to think sadly that Farzad had to leave for the "burnt generation" to be free one day. And although Farzad possessed an abundance of will, an imprisoned person will always be limited. Yet, around the world, free people in love with humanity take for granted their will that they voluntarily imprison until it slowly rots away.

I'm certain that Farzad is finally free now. And no one is able to deny that tomorrow's freedom will be guided by Farzad's vision. And although I believe that freedom in Iran is inevitable, I think the amount attained depends on how effectively we ratify that "we are people too."


more from Maryam Nayeb Yazdi

سالگرد جانباختن فرزاد کمانگر و یارانش چگونه گذشت؟


روز دوشنبه 19 اردیبهشت ماه، اولین سالگرد جانباختن فرزاد کمانگر و یارانش بود. در این روز در بسیاری از مناطق کردستان و ایران و در خارج از کشور، به یاد این عزیزان مراسم های باشکوه برگزار گردید. در این روز، بسیاری از رادیوها، تلویزیون ها، سایت های اینترنتی و نشریات، به یاد این عزیزان، ویژه برنامه ترتیب دادند، شعر و ترانه پخش کردند. عکس و تصویر و فیلم و کلیپ نمایش دادند و روزی تاریخی را به ثبت رساندند.

در این روز، در بسیاری از مدارس و دانشگاه ها و مراکز کار، به احترام تفکر و آرمان و پایداری و رزمندگی این عزیزان، بپا خاستند و سکوت احترام را با شعارهای انقلابی شکستند. در این روز حتی در کنج سلول زندان ها هم، بیادشان ترانه سرودند و شمع روشن کردند.

در این روز، در بسیاری از کشورها، انسان های آزادیخواه همراه دوستان و همکاران خارجی خود در سالن ها و خیابان های شهرشان گرد آمدند و با برگزاری مراسم هایی قدرشناسانه یاد فرزاد و یارانش را گرامی داشتند.

در این روز از سوی شهرداری «باغلار» در استان دیاربکر کردستان ترکیه، دبیرستانی با ظرفیت ۱۰۰۰ دانش آموز در حضور مردم منطقه به نام «فرزاد کمانگر» افتتاح گردید.

در این روز، دسته دسته از دوستان و دوستداران فرزاد و یارانش، همکاران و همفکران فرزاد، دانش آموزان و رهروان فرزاد، از سراسر کردستان و ایران خود را به «دایه سلطنه» رساندند تا در آغوشش گیرند و عشق شان را به فرزاد و یاران فرزاد و به خود وی ابراز دارند.

در این روز، مادران داغدیده «مادران خاوران، مادران پارک لاله، مادران زندانیان جانباخته، مادران پیشمرگان جانباخته»، به دیدار مادر سلطنه رفتند تا از نزدیک این روحیه بخش فرزندان انقلاب را ببینند و بستایند. بسیاری دیگر از راه دور و از طریق تلفن برایش پیام درود فرستادند و استقامتش را ستودند. در این روز شمار کثیری از مردم آزادیخواه و انقلابی کردستان، به‌ دیدار خانواده های جانباختگان ١٩ اردیبهشت ماه رفتند و احترام و همدردی خود را به آنان اعلام داشتند.

در این روز، کانون های صنفی معلمان کردستان و خارج کردستان، یاد فرزاد و یارانش را ارج نهادند و عهد کردند که با الهام از آموزه های فرزاد، رهرو راهش باشند. در این روز یکبار دیگر بسیاری از مردم مبارز کامیاران به همشهریان خود یادآور شدند تا از این پس اصلی ترین چهارراه شهر را به نام فرزاد نام نهند.

فرزاد و یارانش ۱۹ اردیبهشت ماه را به نام خود در تاریخ ثبت کردند. در این تاریخ، فرزاد تنها یک معلم انقلابی نبود، او مظهر یک انساندوست به تمام معنا بود. او عاشق کودکان، مدافع حقوق زنان، همرزم کارگران و دشمن ستمکاران و استثمارگران بود.

فرزاد یک ادیب خوش قریحه صاحب سبک بود. یک انقلابی سوسیالیست بود. او همانقدر که دل در گرو کودکان محروم روستاهای عقب نگهداشته شده کردستان داشت، به کودکان پابرهنه حواشی شهرهای ایران و کودکان خیابانی کشورهای برزیل و هند و به دخترکان قربانی باندهای تجارت سکس در تایلند و فیلیپین هم می اندیشید.

فرزاد همچون یک معلم انقلابی با تفکری انترناسیونالیستی، تنها به آن ۳۰ تا ۴۰ دانش آموزی که در کلاس داشت فکر نمی کرد، او به همه آن کودکانی که حتی به مدرسه های کپری هم راه نیافته اند، به همه آن صدها میلیون ها کودکی که در سراسر دنیا از مدرسه رفتن و درس خواندن محرومند، می اندیشید. او انقلابی مبارزه می کرد و در راه تفکر و انقلابی انترناسیونالیستی اش جان باخت. رفتارش، کردارش و گفتارش، این حقیقت را ثابت می کند. کسی نمی تواند با عناوینی چون ''‌معلم کرد‌'' هویتی ناسیونالیستی به او ببخشد. او از نوع معلمانی چون "صمد بهرنگی، بهمن عزتی، خسرو رشیدیان" و كسان دیگری نظیر آنان بود. فرزاد متعلق به بشریت است، متعلق به همه رنجدیدگان جهان است.

فرزاد در کردستان به دنیا آمده بود و وجودش را هم وقف محروم ترین کودکان کردستان کرده بود، اما با اندیشه های بلند و آرزوهای بزرگش به هر آنچه که نام ستم می گیرد و به هر آن گوشه ای از دنیا که نشانی از ستم در آن هست می اندیشید.

او در عین حال که معلمی انقلابی و در خدمت کودکان دور افتاده کردستان بود، علاوه بر مبارزه برای رفع ستم ملی از ملت کرد، به رفع هرگونه ستمی در کل جهان می اندیشید. به دفاعیاتش در زندان و زیر شکنجه توجه کنید، به نامه ها و نوشته های درز کرده از اسارتگاهش نظر بیندازید. تا این حقیقت را به روشنی دریابید.

فرزاد جان باخت. اما باید پرسید تا چند سال دیگر چند ده، چند صد، چند هزار فرزاد دیگر رو خواهند آمد؟ فرزاد اسطوره بود. محبوب بود. محبوبیت فرزاد چنان در وجود مردم رسوخ کرده که هر کسی می خواهد به گونه ای یاد او را گرامی بدارد. هم اکنون بسیاری از دوستداران فرزاد نوزادان خود را فرزاد می نامند. مردم کامیاران اعلام کرده اند که از این پس اصلی ترین چهار راه شهرشان را فرزاد می نامند.

دایه سلطنه فرزاد را بدنیا آورد، فرزاد هم دایه سلطنه را آفرید. اکنون دایه سلطنه نیز به سیمایی جهانی تبدیل شده است. او نیز تنها به فرزاد متعلق نیست، به همه تعلق دارد. دایه همه است. او هم معلم شده است. باید عضو همه کانون های معلمان مبارز باشد. به نام او هم باید چهار راه و خیابان نامگذاری کرد. به نام او هم باید اینجا و آنجا مکتب و مدرسه نامگذاری کرد.

فرزاد جان باخت، اما دایه سلطنه، گردن فراز در میان ماست. به دورش حلقه بزنیم تا در غیاب فرزاد دلتنگ نشود. راه دیگری برای گرامیداشت یاد فرزاد، مواظبت از دایه سلطنه است.


 گفتار روز تلويزيون كومه له

21 اردیبهشت  1389


11  مه 2011




by yolanda on

Thank you, for the heartfelt writing! This is my favorite passage:

Farzad was a teacher who taught for the love of teaching. He was able to transcend borders and boundaries. He became my teacher when he was locked up in Evin prison. It was the passion and presence in his letters which gave me the hope to strive for a worthy tomorrow. Today, his letters continue to tell the stories and share the pains of our time.


Great job! You have done a lot for the downtrodden people!

He is definitely my hero and inspiration! He will go down history as a legend!


My teacher too

by Shemirani on

A physical death is not the end,his spirit survived !

RIP braveheart !

Soosan Khanoom


by Soosan Khanoom on

Here is some part of the poem " The Rhythm Of Time " by Bobby Sands

There’s an inner thing in every man,
Do you know this thing my friend?
It has withstood the blows of a million years,
And will do so to the end.


It lit fires when fires were not,
And burnt the mind of man,
Tempering leadened hearts to steel,
From the time that time began.


It is found in every light of hope,
It knows no bounds nor space
It has risen in red and black and white,
It is there in every race.

It lies in the hearts of heroes dead,
It screams in tyrants’ eyes,
It has reached the peak of mountains high,
It comes searing ‘cross the skies.

It lights the dark of this prison cell,
It thunders forth its might,
It is the undauntable thought, my friend,

The thought that says: I’m right!,



Thank you Maryam

by Layli on

Thank you Maryam



by Fred on

Thank you Maryam and all the dedicated activists at  Persian2English.