I am no longer waiting

Why, out of nothingness, I hear this voice?

24-May-2009 (4 comments)
It's sick, it's been sick for a very long time. As I sit here by its bedside,I hear it taking its last breaths. I am waiting. I only recently found out it was sick, but I was told it had been sick for a very long time. I had never seen the signs. How could I have known? It had always been that way, ever since I first met it, it had been sick. It was never well. No one told me. I am waiting. It sometimes goes into a coma and my heart stops beating, stops hoping. Is it really gone?Can this be? But it always comes back, regains consciousness; I keep on hoping. I am waiting.>>>


Farimah's Story

Old flame

15-May-2009 (11 comments)
Farimah was late to the wedding. By the time she showed up the Aghd was over and the guests at her friend Sima’s daughter’s wedding were drinking merrily in preparation for the dinner reception. She found Sima with the bride and handed her small package containing her present to the beautiful bride. Sima told her she looked exceptionally lovely tonight. Farimah appreciated the rare compliment from her fashion designer friend! The photographer was busy flashing pictures at the clusters of guests surrounding the bride and the groom. She joined in a pose with Sima and the newlyweds, flashing her smile at the photographer. She felt his gaze on her before her eyes could see him and her brain started a somersault of puzzlement and slow recognition>>>


معاشرت کردم

شیطون رفته بود زیر جلدم و حوصله ام از ادبیات معاشرت سر رفته بود

01-May-2009 (42 comments)
خواهرم می گفت: "پریناز، دلت نمیخواد سرو سامون بگیری؟ با یکی باشی که دوستت داشته باشه و دوستش داشته باشی؟ شاید هم باهاش ازدواج کردی و تشکیل خانواده دادی!" همیشه می خندیدم و میگفتم: "میخوام چکار؟ هرچی میخوام دارم بعلاوهء آزادی. حوصله داری؟ یکی رو بیارم تو زندگیم بهم بگه بکن، نکن!" دوستم گلاره می گفت: "آدم باید تا هنوز جوونه بگرده و جفتشو پیدا کنه. در میانسالی و پیری خیلی مشکل میشه." یک چیز مبهمی توی قلبم می سوخت وقتی می گفتم: "وقتی پیداش کردی مثلن چی میشه؟ چه تضمینی وجود داره که حتما عشق یا ارتباط مهمی بر قرار بشه؟ اگه پیداش کردی و عاشقش شدی و گذاشت رفت میخوای چیکار کنی؟ من حوصلهء پیچیدگی های عاشق شدن را ندارم." وقتی از طریق دوستهام با بابک آشنا شدم با خودم فکر کردم این بار دیگه واقعا وقت میذارم و میشناسمش و دنبال ساختن یک رابطهء واقعی میرم. پیش خودم میگفتم این بار با این یکی به آسونی نمیخوابم >>>


رستوران آقا ارمنی و روشنک جان

هیچ باور می کنی اسم اون چهار راهه باعث شد امروز به یاد روشنک جان بیافتم

14-Apr-2009 (3 comments)
اولین بار در مغازه ی آقا ارمنی بود که روشنک را دیدم و هفته ی بعدش با هم حسابی دوست شدیم و با فرهاد به درکه رفتیم و وقت برگشتن به خانه ی فرهاد در کوچه ساری رفتیم و سری به خمره زدیم .چقدر عرق خوری سه نفری حال داد. عاشق لهجه دارآبادی روشنک شده بودم. نسل در نسل در نیاوران و دارآباد بزرگ شده بودند. دختر ماه و خوش سر و زبانی بود که دل من و فرهاد را حسابی برده بود. یک دوست خوب و با حال که اصلن فکر نمی کردی دختر باشد مثل پسر بچه ها تخس و بازیگوش بود. باور می کنی یک بار دست و پاهای من و فرهاد را به تخت بسته بود و از خانه جیم شده بود. از خنده روده بر شده بودیم از دستش. پدر سوخته جوری بسته بود که دو ساعتی طول کشیده بود که دست وپایمان را باز کنیم>>>


Literary tranquilizers

Maintaining sanity, have some fun and enhance our survival and quality of our lives

30-Mar-2009 (7 comments)
I have coined this title for referring to my collection of the most potent, popular, brief and soothing words of wit and wisdom mainly Persian. My aim is to provide an alternative for ever-increasing trend in substance abuse or myriad of over-the counter or prescribed pills that are popped daily to cope with increasing stressful conditions associated with our 'modern' technological age. The greatest advantage of literary tranquilizers are their virtually no cost and lack of side effects provided that one gets addicted to them and loves them. Resorting to these should beat all other devastating addictions >>>


Long night

When his hand touched mine he pressed a piece of paper into my palm and smiled

24-Mar-2009 (43 comments)
I went to a party one night. The subject of my dress soon prevailed in the small circle of people around me and I told them I have a wonderful tailor in Tehran. But I added the fact that I had a problem finding jackets here because all the jackets I saw had defective collars. Sharif volunteered by saying he agreed and even jackets that were made for men didn't have good collars. I found myself talking to him for a few minutes and I noticed he was shying away from making eye contact with me. He told me he was in Tehran for a few days and had to get back to Dezful very soon. I realized it could be a new harmless partner who would go back to his normal life and wouldn't bother me in the future>>>


مذاکرات سکس
22-Mar-2009 (26 comments)
چیز مبهمی راجع به تلویزیونی که خاموش می شود،
دندانی که مسواک می شود،
نور اتاقی که تاریک میشود،
و دست مردی که پستانت را در دست می گیرد،
مرا ساکت می کند،
و سکس نمی خواهم..
چیز غریبی راجع به مردی که می پرسد،
مرا حاضر نمی کند. >>>


Mr. Eskandari

He had a rather good smell for a plumber and his body had a mild odor of manly sweat

18-Mar-2009 (22 comments)
The man who came with Agha Karim. He was fooling around with some pipes in the back of the washing machine. I soon realized he was a plumber who is working on the leaking pipe. In a split second I wanted him. I don't know why but I could feel some mysterious juices flowing throughout my body. I went to my bedroom and tried to digest what I had witnessed. He was a man around forty, with thick beard and moustache and very hairy body. I could see that because in the heat of the bathroom he had taken off his shirt and was working on the pipes in a sleeveless undershirt. I walked up and down the room to dispel any sexy thought but after a few minutes I got out of the room and passed the bathroom again to see him there. He was quite well-built and had muscular arms and biceps >>>


کوچه های بی عبور

اجازه بده امشب دعا کنم که پیدایت بکنم

11-Mar-2009 (4 comments)
باید ترا پیدا کنم تا قبل از اینکه دیر بشود! باید گردش بالهای ذهنم را روغن کاری کنم تا به وقت گردش ملخک های بادبان کاغذی ام به سائیدگی دچار نشوم .باید قبل از اینکه گم ات می کردم خوب فکر می کردم تا به وقت گشتن سوراخ و سنبه های راه رفته ات پیدا و ناپیدا نشود دست و دلم. باید محکم بغلت می کردم و نمی گذاشتم از کف انگشت هایم بلغزی و مثل آب در کف ماسه ای فرو بروی و نشانه های خشک شدنت هم معلوم نشود بر دست های خاک- ماسه های من! خوب یادم مانده که وقتی در ورای خاک - ماسه های نرم دست هایت را رها کردم لحظه ای به آسمان نگاه کردم و خدای مهربان حتی نگاهم نکر>>>



خدای من! یک شاخه ی باز نشده " رُز "، یک غنچه زیبا در آستانه درایستاده بود

06-Mar-2009 (7 comments)
وقتی برادربزرگم ازدواج کرد، شانزده هفده سالش بود. این را از بزرگ تر ها که با هم حرف می زدند متوجه شدم. اما بزرگتر نشان می داد. "...عباس، این پسر شانزده هفده سالش بیشتر نیست، چطورداری زیر بارزن گرفتنش می روی؟ " و عباس که پدر من هم بود، بیشتر مواقع جوابی نمی داد. ولی یکی دو بار شنیدم که گفت" " ...چکار کنم، شاشش کف کرده...اگر برایش زن نگیرم می ترسم مریض بشود..." تا مدت ها نمی دانستم که چرا اگر زن نگیرد مریض میشود. یک بار دیگر که باز دراین مورد صحبت میکردند، حاج آقا صابونچی، گفت: " اوس عباس، مریض میشه چیه؟ مگه همه جوون هائی که زن ندارن مریض میشن؟ " و پدرم گفت تو شهر ما " دوب " اش پر از خانم هائی است که یک از یک خوشکل ترند و خیلیا شون هم مریضند...حاجی می ترسم سوزاک بگیرد " با اینکه شنیدم بیماری که پدر ازش می ترسد " سوزاک " است>>>


خیانت کردم

معشوق من برای اولین بار در سکس با مرد مرا به ارگاسم معرفی کرد

24-Feb-2009 (164 comments)
من چون از سکس با شوهرم بدم میامد، برای مدت طولانی فکر می کردم که من اصولا سرد مزاجم، که من از سکس بدم میاد و مشکل خیلی بزرگی در این زمینه دارم. نمیدانستم باید به کی بگم و چه کار بکنم. می دانستم داشتن ارگاسم برای زنها در انتهای عشقبازی با یک مرد چیز مهمیه و خیلی دلم می خواست من هم بدانم که چه احساسیه، اما نمی دانستم باید چکار کنم. حداقل سه بار متوجه شدم که بهم خیانت کرده، اما چون فکر می کردم من سردمزاجم، بعد از قهر و آشتی های وحشتناک بعدش، بخشیدمش و باهاش زندگی می کردم. تا اینکه با مردی سر کارم آشنا شدم و نمیدانم چطور شد که عاشقش شدم. او هم زن داشت. شش ماهی کاری نمی کردیم بجز اینکه تمام روزمان را با هم سرکار بگذرانیم.>>>


No Holds Barred

A predetermined event over which the two have no control

09-Feb-2009 (9 comments)
It was decided. She felt no need to consult or ask permission from any other but her own conscience. Come to think of it she was not even nervous about making such a bold gesture to someone she barely knew yet felt she’d known all her life. What could be kinder than to invite him over to her home? Totally oblivious at the time to the connotations of that offer, she set out to make a romantic meal. She laid the table with great care, the first for two she had set in a decade. She concocted some sumptuous recipe from her old files; cooking lovingly and with abandon>>>


On Vocabulary of Sex

How the culture of developed countries allow terms such as penis and vagina be used with a neutral tone?

07-Feb-2009 (12 comments)
There has been a flurry of sex-related short stories in the past little while, some written by women. This effort in itself is pushing the envelope and creating a space that didn’t exist before and my hat’s off to the writers, regardless of their literary merit. Reading these stories and also readers’ comments make it evident that Farsi language offers few choices in sex vocabulary. Writers have resorted to all kinds of indirect reference to genitalia, as well as directly using the few terms available in Farsi, thus creating various reactions in readers that range from outrage to mockery>>>


A Valentine to Iran

Bijan and Manijeh

05-Feb-2009 (27 comments)
These days when we find a rock with the imprint of a seashell we know it’s a common fossil. But in the days when Science hadn’t already imagined our world for us, the question of how the sea creature got so far inland, inspired stories. The ancient Iranians had seen rocks fall from the sky, so they imagined monsters called deevs who could throw rocks all the way from the bottom of the oceans to the tops of mountains. There is a well-known story in which a deev called Akvan battles the Iranian supreme champion Rostam. But that episode doesn’t say anything about Akvan throwing rocks from the sea. Why did Akvan toss rocks to dry land? Was he fighting another monster, was he building a home for himself? We don’t know. Obviously large parts of Akvan’s story are lost to us>>>


صیغه شدم

از دفتر حاج آقا منصوری که در آمدیم، یکراست رفتیم هتل گچسر در جاده’ چالوس

01-Feb-2009 (54 comments)
وقتی شبی با مردی آشنا شدم که به شدت برایم جذاب بود، تا صبح کلافه بودم و خوابم نمی برد. وقتی بار دوم در منزل همان دوست دوباره دیدمش و ازش بیشتر خوشم آمد، لابلای حرفها معلوم شد که در حال طلاق از همسرش است. شب خوبی بود، سرهامان گرم شده بود و کمی علف هم کشیدیم. در گوشه ای از اتاق صاحبخانه پیش هم نشسته بودیم. سرش را آورد دم گوشم و گفت: امشب چه خوشگل شدی. برای من تعریف یک مرد غریبه از زیباییم که ممکن است راست باشد و ممکن است دروغ، هرگز راضی کننده نیست. اگر کسی که دوستش بدارم به من بگوید امشب چه خوشگل شدی، چرا، اما نه یک غریبه که بار دومش بود مرا می دید. اما پیغام او جای دیگری در ذهن و در وسط بدنم ثبت شد. او مرا می خواهد.>>>