The Knock of Love

A gathering of Cardinal elements ruling my being and actions

21-Apr-2008 (one comment)
In a late afternoon, at a spacious hotel room with a large balcony facing the high rising waves of ‘Coogee Beach’, making surfers looking like driftwood, in Sydney, I heard a knock on my door. Immediately, a smile broke upon my face as I was getting to the door, just to confirm that no one was out there. You see…for a few moments prior to that knock, my ‘Heart’ and my ‘Mind’, accompanied by my ‘Intuition’ had gotten together on an intimate chat (that soon would become almost a public chat forum among all the elements of my Being), discussing the arrival of my beloved>>>


Moon after Moon

I have never been this woman before you, before I found you

05-Apr-2008 (10 comments)
I need you to say you love me. I want your words to touch me again. Look, who knows maybe I will break into a thousand pieces soon. Perhaps morning tempers and letters burn, but I want my body to learn new words, a fistful of words as sweet and sour candy that happens to be in my mouth; words that stem from the heart and soul, making rich feathery sensation on the back of my neck; words that tantalize like the tip of your tongue finding its path to my lips. These are simple adventures that fill, pant, and pour the depth of my body where I let natural forces find fever at every beat, every beat that is as strong as my desires>>>



از مهدكودك فرار كردي اومدي خانوم بلند كني؟ هوي هوي مواظب باش توي ديوار نري

01-Apr-2008 (8 comments)
با بلوغ همه چيز حتي بوي بدن آدم تغيير مي كند و تازه خيلي علامت ها ، اتفاق ها براي آدم معني دار تر مي شود و ديگر شنيدن خيلي از ديالوگ ها و برخوردهاي اجتماعي يا ديدن نگاه ها اشاره ها ، بي معني و عجيب نمي شود. بلوغ آدم را وارد لانه ي مورچه ها مي كند و مي گويد كه مدام بايد به دنبال شيريني رفت و به دستش آورد و شايد اگر شد براي بعدها ذخيره اش كرد. در عوض اعصاب آدم از چيزهاي جديدي خرد مي شود كه قبلا پشيزي ارزش نداشت. احساس هاي دوگانه اي در مقابل خيلي ها به آدم دست مي دهد. ناموس ، پرستيدني مي شود اما با دوست دختر خيلي چيزها را مي شود گفت و خيلي كارها را مي شود كرد. >>>


Blind & cool

I have a strong will to go beyond barriers to have a good relationship

30-Mar-2008 (23 comments)
I am a 23 year old Iranian blind boy looking for better relationship. I have always wanted to write about my life but I don't know how to start. I was just 13 years old when I approached a girl for the first time, a girl with soft voice and good sense of humor and every thing that can be desirable for a man. I asked her to go out but she refused. Her reason was her parent and police. I told her we are both blind, who can find out we are friends? At the end of the year she wrote me a letter and said "you are the best of the boys that a girl can reach. I wish you success and a good life." >>>


Vis & Ramin

A masterpiece told in a language that is lush, sensual and highly inventive

19-Feb-2008 (5 comments)
Vis & Ramin is one of the world’s great love stories. It was the first major Persian romance, written between 1050 and 1055 in rhyming couplets. The plot, complex yet powerfully dramatic, revolves around royal marital customs unfamiliar to us today. Shahru, the married queen of Mah, refuses an offer of marriage from King Mobad of Marv but promises that if she bears a daughter she will give the child to him as a bride. Vis and Ramin had immense influence on later Persian poetry and is very probably also the source for the tale of Tristan and Isolde, which first appeared in Europe about a century later. The plot, complex yet powerfully dramatic, revolves around royal marital customs unfamiliar to us today >>>


با عشق بودن، يا از عشق مردن

آيا عشق در فرهنگ ايرانی قبل از اسلام ما نيز کلامی زشت بوده است؟

14-Feb-2008 (16 comments)
تا آنجا که مدارک موجود نشان می دهد، عشق در فرهنگ کهن ايرانی مورد توجه و احترام بسيار بوده است. «مهر» نام خدای بزرگ آريايی ها بوده و «مهر» و «خورشيد» نيز هموزن و گرامی و مقدس بوده اند. خود کلمه ی «عشق» هم، برخلاف تصور برخی، معرب شده ی کلمه ای کاملاً ايرانی است که در اصل به صورت «اشک» بکار می رفته است که البته ربطی به «گريه» ندارد به همين معنای عشق است. نام سلسله ی ايرانی اشکانيان نيز از همين عشق آمده است. يعنی، «عشقانيان» بوده اند در واقع! مهم تر اينکه عشق در سرزمين باستانی ما، در فرهنگ ايرانی ما، نه تنها زشت نبوده بلکه آن را همراه و همنشين «خرد» می دانسته اند. يعنی در انسان خردمند قدرت و ظرفيت عشق بيشتر است و انسان بی خرد از عشق دور تر و تهی تر به شمار می آيد.>>>


سوتین مشکی  آنت

گفتم آنت مهربان من تورو برای عشق بازی هایت دوست ندارم من تورو دوست دارم چون نویسنده هستی

07-Feb-2008 (29 comments)
گفتم بگو چرا مرا دوست داری ؟ گفت چون سکس ات خوب است و خوب عشق بازی می کنی . گفتم دیگه ... گفت چون وقتی سکس می کنی با بدنم مهربان هستی همیشه بوی سیب قرمز می دی . کتری را روی اجاق گذاشتم در آشپزخانه را که به بیرون بود را باز کردم . گفت دوستت دارم چون همیشه از طرز لباس پوشیدنم تعریف می کنی . گفتم خوب چون لباس هاست همیشه با روژت ست است . گفت دوستت دارم چون همیشه از عطر تنم تعریف می کنی. گفتم چون هیچ وقت نشده بوی عرق بدی . >>>


The hell with Valentine's Day

It’s greatly tragic that we need the likes of Hallmark to celebrate our love for our better half

06-Feb-2008 (19 comments)
I believe in all seriousness that Valentine’s Day is a complete and utter sham masquerading as the alpha and omega of lovers' days. Rather than a day of heart-fluttering and butterflies, for many it is one of gut wrenching disappointment and the utmost dejection. Those not strong enough to resist the ineluctable desire for conformity and anonymity become pariahs even by their own evaluation. And if that wasn't bad enough the Übermenschen and Überfrauen amongst us who choose to rebel against the wave of mediocrity poised to engulf and eviscerate us at any moment, are pretty much assured marginalization and to be ostracised by society’s sheep as heartless, selfish misogynists and misanthropes respectively>>>


عمو ناصر!

پستان های داغ شهلا جاهد دیگه سفتی سابق رو نداره

25-Jan-2008 (16 comments)
من همه ماجرای عشقی تو و شهلا را به خوبی می دانم. ناصر! یادت می آید خانه ی شهلا در خیابان ظفر؟ همان جایی که پستان های داغ و هیکل خوش فرم شهلا را به دهان می گرفتی؟ همان جایی که شهلا بساط تریاک کشی ترا آماده می کرد؟ راستی در همه جای خانه با شهلا عشق بازی کردی و به قول خودت چه سکسی هم داشت. آخر می دانی اگر شهلا سکسش خوب بود به خاطر این بود که با تمام وجودش ترا دوست داشت گرچه می دانست همسری داری و شاید به قول خودش هوویی! شما دو نفر سالها با هم دوست بودید. نمی دانم شاید هم زن شرعی ات شده بود نمی دانم! >>>


هشت قدم

بیست ویژگی همسرآینده شما

15-Jan-2008 (2 comments)
همان گونه که داشتن معیارهای معتبرمی تواند موجب برگزیدن همسری دلخواه و برخورداری از یک زندگی آرامش بخش بشود، نداشتن معیار گزینش می تواند در مورد انتخاب همسر به حسرت و پشیمانی بیانجامد ، می دانیم که اگربرای بدست آوردن چیزی هزاران تلاش کنیم ولی ندانیم آن چیز چیست و چه مشخصاتی دارد، هرگز بدان دست نمی یابیم. حتی اگرهم بفرض محال پیدایش کنیم آن را نخواهیم شناخت. بنابراین باید دقیقا بدانیم چه می خواهیم تا دچار سرگردانی و اشتباه نشویم.>>>


Leila and me

Had I only known

09-Jan-2008 (188 comments)
We talk about the Shah here all the time but we never talk about Leila. I wrote a poem about Leila once. It was exactly three years ago, at the time when I went under. I went under because of a Persian Male--one of those with eyes of Eternity and kohl, who oozed Hafez from every pore in veiled dank misty rivers. You know the type, but at the time I didn’t, and so I fell in love. And he fell out and I went under. Into a very dark place. And when I came back, I’d written this poem. Or this poem had written me>>>


Happiest thing

A Yalda love story

21-Dec-2007 (4 comments)
In a quiet middle-class suburb of Tehran in 1975, three friends attended a co-ed middle school. Amir, Maryam, and Morteza were 13. Inseparable at school and after school, the three friends were known as “The Three Musketeers,” creating havoc at school, playing games and sports together, and hanging out in nearby shops and eateries. Maryam was a beautiful tomboy, with long auburn hair and freckles, Amir a lanky, blue-eyed terror, and Morteza was the dark and mysterious bookworm whose attraction to the other two nobody understood. Seventh grade passed quickly with minor reprimands from school authorities and parents and more laughter than the group would experience in the years to come>>>


خانه ای از شن و ماسه

شیفته و بی قرار جلوی درب خانه می نشینم تا که تو بیایی

برایم نوشتی که مرز رویا و واقعیت را گم کرده ای و این چه خوب است و دلت می خواهد در این مرز توهم بمانی نه برای همیشه که چند گاهی ! اسامی فراوانی برای خواندن تو هر روز تمرین می کنم هر روز به تنم آب می زنم خوش بو ترین عطر ها را به پوستم می زنم لباس جدیدی برای خودم می خرم هر روز جلوی آینه می ایستم و خودم را برانداز می کنم تا غبار زمانه را از خودم بر چینم.>>>


Shall I light another cigarette?

The demons are here

10-Dec-2007 (2 comments)
What should I do? Go out and face them under the pretence of lighting another cigarette? Or shall I hide and try to save what can be saved? What would it serve and to what end would I face them anew? Another round of me pushing them back, showing my own teeth and they barking at me as lose dogs, once beaten by me in the past? Naaaa …. I chose to stay in. No point in indulging them a re-run of our past encounters.>>>


رنگ آمیزی چشمان تو

ابر و باد لباس های زمینی مان را از تنمان بیرون می آورد

آرام از کنار خانه ی تو گذشتم بی آنکه درش را بزنم .آرام بی آنکه حتی گل های آفتابگردان سرشان را بگردانند و نیم نگاهی به رد پای من بکنند .از کنار نرده های خانه ات که می گذشتم به رنگ آمیزی در و دیوار نگاه کردم و به یاد آن روزی افتادم که برای نقاشی صدایم کرده بودی . ساعت نه صبح بود که زنگ خانه ام را زدی .تازه میز صبحانه را جمع کرده بودم ، فنجان قهوه به دست در را باز کردم .با کلاه حصیری قهوه ای رنگ و لباس کار ایستاده بودی .دوچرخه ات را به نرده خانه تکیه داده بودی باصدای نرمت گفتی هنوز آماده نشده ای ؟>>>