Blog

مغشوشها

هرگز نبوده خورشید،…این‌چنین زلال و گرم شاید که آفتابِ پاییز، به شوقِ دیدارِ تو دلگرم شده؟ اه، .. چه میگویند؛ این مزخرفات دیگر چیست؟ بر

Read More »

میهمانیِ مترسک ها

باز خود را غرق در…..چک و قبض و سَنَد بکنم یادم رفته بود چطور….زندگی‌ را باید بکنم؟! سرد است، قوز می‌کنم…. در کُتِ تنهایی خودم

Read More »

چنین گفت رستم

چنین گفت رستم، اوفتاده و دردمند: ها ها..ها‌..ها ها..هه هه..هه..هه هه برایم نمانده هیچ ، به جز یک خنده بلند: ها ها..ها‌..ها ها..هه هه..هه..هه هه

Read More »

پاییز

دانستنِ شاید سخت است دانستنِ باید، سخت تر هر که فهمش بیش، بس بدبخت تر! …. رازها پیر میشوند و در پاییز میمیرند معمولا در

Read More »

زوم اوتِ کلامیِ مدوّر

دانهٔ شنِ موجود در کاهگلِ سرِ دیوارِ باغِ سرِ پیچِ کوچه باغِ بیرونِ گذرِ روستای خشکسالی زدهٔ فلان از توابعِ شهرستانِ فلانِ استانِ فلانِ کشورِ

Read More »

هورا!

هورا! سر انجام مسموم شدم و در دستان بلورین تو چون موم شدم …به من یک سروم وصل کردند این هوا! که مرا چندی…به مقدار

Read More »

مثل آبشار

  برای فاطمه اختصاری، شاعر خوب جوان شانه‌ به شانه یک دهقان فداکار ایستاده بودی شایدهم آنطرف تر، روی ریل قطار ایستاده بودی این همه

Read More »

پرندهٔ مدرنیته

مژده رسیدنِ اندوه، به خطِ تولیدِ انبوه و جشنی که همهٔ وزیران را راضی‌ می‌کند… خوردنِ شله زرد، در جلسه‌ احضارِ روح و یک شبحِ

Read More »

سفری به تهران

کوهی که زور میزند تا دیده شود از پسِ حجمِ غبار آلوده جنوب خوردنِ یک ظرف فالوده خوب در جوار فضای آلوده جوب ولی‌ باید

Read More »

تپق

کودکی بود که قلبش در انگشت اش می تپید و هربار که میگفت: “آقا اجازه”؟ کمی‌ تا قسمتی‌ هیچکس میشد… کودکی بود که ابری بود

Read More »

بازیافت

گورومب!…. از روی تخت افتادم پایین…! داشتم خواب میدیدم و روی تخت، مثل آدمهای جِن زده و تب‌دار و هذیانی غلت میزدم و ناله می‌کردم.

Read More »

یک تَنَم

  یک تَنَم، که پیشِ تو انگار/  دارد آفتاب‌سوخته میشود و نگاهِ من بی‌ اختیار  /    به خورشید دوخته میشود هرگز، هرگز در عمرِ خود /

Read More »

مطلبی راجع به دموکراسی

امتداد رَدّ یک دوچرخه روی گِلها تااااااااااااااا……یه حلزون که لِه‌ شده اما انگار، هنوز داره سوت میزنه نه برای بارون، که برای فصلِ خزون لِه‌

Read More »

شقیقهٔ کرم

عبورِ یک صأعقه، از شقیقهٔ کرم و مگس، که حرفی‌ برای ویز ویز نداشت سکوتِ علم فیزیک در برابر جِرم و بودن، که “هست” برای

Read More »

“سوسک نامه”

آورده اند حضرت سوسک، به کنج دیوار گذر میکرد. چون کنج دیوار، شاخک‌های او را خموده و افتاده یافت، بانگ در داد: “چندی است تو

Read More »

سرسام

قسمت اول میز تحریرم، با یک ماشین تایپ سیاه کهنه بر روی اش، درست وسط رودخانه نیمه عمیق و کبود رنگ، جا خوش کرده بود.

Read More »

شکاف سنگ

دهان گشوده، همچو شکاف سنگ بوده اند به بیشه‌های پر از کجدلی پلنگ بوده اند کمین حادثه چون نظر می‌کند به شمس و قمر چقدر به درون خویشتن،  قشنگ

Read More »

نان خشکی

نمیدانم، شاید وقتهایی بوده است که می‌خواستم یکی‌، فقط یکی‌ از آن گنجشک‌های خواب آلوده و پوف کرده‌ای باشم که روی سیم چراغ برق در

Read More »

آب مروارید

من خوب است چند فرشته در آغوش کشیده باشم؟ یکی؟ پنج تا؟صدتا؟ نه! من هیچ فرشته‌ای در آغوش نکشیده ام. از بالشان میترسم…میترسم موقع در

Read More »

شب-نگاه

من و *شب-نگاه و یه باغ ستاره من و خیره‌های روشن من و خیره‌های تیره تو دل‌ این شبِ روشن، یه ستاره بیقراره مثل یه

Read More »

یواشکی

لطفا این داستان را بطور یواشکی بخوانید، یعنی‌ الان به خواندن آن نپردازید، بگذارید نیمه شب شود. سعی‌ کنید به خواب نروید و در رختخواب

Read More »

بنگ!

وقتشه… وقتشه که مغز خود را “آن پلاگ” کنم… یا شاید هم وقتشه که مغزم را که از بس در لب تاپ سِرچ کرده، دارای

Read More »

Ethnic Alzheimer

The rug and the fog and the milk and the wind and the troll I still remember all Woven from beginning of history Stretched up

Read More »

وصیت نامهٔ یک شعر

من یک شعرم لطفا پس از مرگ مرا زنده زنده در دریاچهٔ پریشان دفن کنید* اینگونه خود به خود خاکسترم به چند زبان مردهٔ دنیا

Read More »

کنجِ خالی

یک کنجِ خالی‌ به من بدهید جایی‌ برای چمباتمه زدن جایی‌ برای احساسِ بی‌ شتاب و شمردهٔ غم چیزی که در درون من عوض نمی‌شود

Read More »