مغشوشها
هرگز نبوده خورشید،…اینچنین زلال و گرم شاید که آفتابِ پاییز، به شوقِ دیدارِ تو دلگرم شده؟ اه، .. چه میگویند؛ این مزخرفات دیگر چیست؟ بر
هرگز نبوده خورشید،…اینچنین زلال و گرم شاید که آفتابِ پاییز، به شوقِ دیدارِ تو دلگرم شده؟ اه، .. چه میگویند؛ این مزخرفات دیگر چیست؟ بر
باز خود را غرق در…..چک و قبض و سَنَد بکنم یادم رفته بود چطور….زندگی را باید بکنم؟! سرد است، قوز میکنم…. در کُتِ تنهایی خودم
چنین گفت رستم، اوفتاده و دردمند: ها ها..ها..ها ها..هه هه..هه..هه هه برایم نمانده هیچ ، به جز یک خنده بلند: ها ها..ها..ها ها..هه هه..هه..هه هه
دانستنِ شاید سخت است دانستنِ باید، سخت تر هر که فهمش بیش، بس بدبخت تر! …. رازها پیر میشوند و در پاییز میمیرند معمولا در
دانهٔ شنِ موجود در کاهگلِ سرِ دیوارِ باغِ سرِ پیچِ کوچه باغِ بیرونِ گذرِ روستای خشکسالی زدهٔ فلان از توابعِ شهرستانِ فلانِ استانِ فلانِ کشورِ
هورا! سر انجام مسموم شدم و در دستان بلورین تو چون موم شدم …به من یک سروم وصل کردند این هوا! که مرا چندی…به مقدار
برای فاطمه اختصاری، شاعر خوب جوان شانه به شانه یک دهقان فداکار ایستاده بودی شایدهم آنطرف تر، روی ریل قطار ایستاده بودی این همه
مژده رسیدنِ اندوه، به خطِ تولیدِ انبوه و جشنی که همهٔ وزیران را راضی میکند… خوردنِ شله زرد، در جلسه احضارِ روح و یک شبحِ
کوهی که زور میزند تا دیده شود از پسِ حجمِ غبار آلوده جنوب خوردنِ یک ظرف فالوده خوب در جوار فضای آلوده جوب ولی باید
کودکی بود که قلبش در انگشت اش می تپید و هربار که میگفت: “آقا اجازه”؟ کمی تا قسمتی هیچکس میشد… کودکی بود که ابری بود
گورومب!…. از روی تخت افتادم پایین…! داشتم خواب میدیدم و روی تخت، مثل آدمهای جِن زده و تبدار و هذیانی غلت میزدم و ناله میکردم.
یک تَنَم، که پیشِ تو انگار/ دارد آفتابسوخته میشود و نگاهِ من بی اختیار / به خورشید دوخته میشود هرگز، هرگز در عمرِ خود /
امتداد رَدّ یک دوچرخه روی گِلها تااااااااااااااا……یه حلزون که لِه شده اما انگار، هنوز داره سوت میزنه نه برای بارون، که برای فصلِ خزون لِه
عبورِ یک صأعقه، از شقیقهٔ کرم و مگس، که حرفی برای ویز ویز نداشت سکوتِ علم فیزیک در برابر جِرم و بودن، که “هست” برای
آورده اند حضرت سوسک، به کنج دیوار گذر میکرد. چون کنج دیوار، شاخکهای او را خموده و افتاده یافت، بانگ در داد: “چندی است تو
قسمت اول میز تحریرم، با یک ماشین تایپ سیاه کهنه بر روی اش، درست وسط رودخانه نیمه عمیق و کبود رنگ، جا خوش کرده بود.
دهان گشوده، همچو شکاف سنگ بوده اند به بیشههای پر از کجدلی پلنگ بوده اند کمین حادثه چون نظر میکند به شمس و قمر چقدر به درون خویشتن، قشنگ
نمیدانم، شاید وقتهایی بوده است که میخواستم یکی، فقط یکی از آن گنجشکهای خواب آلوده و پوف کردهای باشم که روی سیم چراغ برق در
من خوب است چند فرشته در آغوش کشیده باشم؟ یکی؟ پنج تا؟صدتا؟ نه! من هیچ فرشتهای در آغوش نکشیده ام. از بالشان میترسم…میترسم موقع در
من و *شب-نگاه و یه باغ ستاره من و خیرههای روشن من و خیرههای تیره تو دل این شبِ روشن، یه ستاره بیقراره مثل یه
لطفا این داستان را بطور یواشکی بخوانید، یعنی الان به خواندن آن نپردازید، بگذارید نیمه شب شود. سعی کنید به خواب نروید و در رختخواب
وقتشه… وقتشه که مغز خود را “آن پلاگ” کنم… یا شاید هم وقتشه که مغزم را که از بس در لب تاپ سِرچ کرده، دارای
The rug and the fog and the milk and the wind and the troll I still remember all Woven from beginning of history Stretched up
من یک شعرم لطفا پس از مرگ مرا زنده زنده در دریاچهٔ پریشان دفن کنید* اینگونه خود به خود خاکسترم به چند زبان مردهٔ دنیا
یک کنجِ خالی به من بدهید جایی برای چمباتمه زدن جایی برای احساسِ بی شتاب و شمردهٔ غم چیزی که در درون من عوض نمیشود