Author

All Posts

Open,

مغشوشها

هرگز نبوده خورشید،...این‌چنین زلال و گرم شاید که آفتابِ پاییز، به شوقِ دیدارِ تو دلگرم شده؟ اه، .. چه میگویند؛ این مزخرفات دیگر چیست؟ بر...
Open,

چنین گفت رستم

چنین گفت رستم، اوفتاده و دردمند: ها ها..ها‌..ها ها..هه هه..هه..هه هه برایم نمانده هیچ ، به جز یک خنده بلند: ها ها..ها‌..ها ها..هه هه..هه..هه هه...
Open,

پاییز

دانستنِ شاید سخت است دانستنِ باید، سخت تر هر که فهمش بیش، بس بدبخت تر! .... رازها پیر میشوند و در پاییز میمیرند معمولا در...
Open,

هورا!

هورا! سر انجام مسموم شدم و در دستان بلورین تو چون موم شدم ...به من یک سروم وصل کردند این هوا! که مرا چندی...به مقدار...
Open,

مثل آبشار

  برای فاطمه اختصاری، شاعر خوب جوان شانه‌ به شانه یک دهقان فداکار ایستاده بودی شایدهم آنطرف تر، روی ریل قطار ایستاده بودی این همه...
Open,

تپق

کودکی بود که قلبش در انگشت اش می تپید و هربار که میگفت: "آقا اجازه"؟ کمی‌ تا قسمتی‌ هیچکس میشد... کودکی بود که ابری بود...
Open,

بازیافت

گورومب!.... از روی تخت افتادم پایین...! داشتم خواب میدیدم و روی تخت، مثل آدمهای جِن زده و تب‌دار و هذیانی غلت میزدم و ناله می‌کردم....
Open,

یک تَنَم

  یک تَنَم، که پیشِ تو انگار/  دارد آفتاب‌سوخته میشود و نگاهِ من بی‌ اختیار  /    به خورشید دوخته میشود هرگز، هرگز در عمرِ خود /...
Open,

شقیقهٔ کرم

عبورِ یک صأعقه، از شقیقهٔ کرم و مگس، که حرفی‌ برای ویز ویز نداشت سکوتِ علم فیزیک در برابر جِرم و بودن، که "هست" برای...
Open,

سرسام

قسمت اول میز تحریرم، با یک ماشین تایپ سیاه کهنه بر روی اش، درست وسط رودخانه نیمه عمیق و کبود رنگ، جا خوش کرده بود....
Open,

شکاف سنگ

دهان گشوده، همچو شکاف سنگ بوده اند به بیشه‌های پر از کجدلی پلنگ بوده اند کمین حادثه چون نظر می‌کند به شمس و قمر چقدر به درون خویشتن،  قشنگ...
Open,

نان خشکی

نمیدانم، شاید وقتهایی بوده است که می‌خواستم یکی‌، فقط یکی‌ از آن گنجشک‌های خواب آلوده و پوف کرده‌ای باشم که روی سیم چراغ برق در...
Open,

آب مروارید

من خوب است چند فرشته در آغوش کشیده باشم؟ یکی؟ پنج تا؟صدتا؟ نه! من هیچ فرشته‌ای در آغوش نکشیده ام. از بالشان میترسم...میترسم موقع در...
Open,

شب-نگاه

من و *شب-نگاه و یه باغ ستاره من و خیره‌های روشن من و خیره‌های تیره تو دل‌ این شبِ روشن، یه ستاره بیقراره مثل یه...
Open,

یواشکی

لطفا این داستان را بطور یواشکی بخوانید، یعنی‌ الان به خواندن آن نپردازید، بگذارید نیمه شب شود. سعی‌ کنید به خواب نروید و در رختخواب...
Open,

بنگ!

وقتشه... وقتشه که مغز خود را "آن پلاگ" کنم... یا شاید هم وقتشه که مغزم را که از بس در لب تاپ سِرچ کرده، دارای...
Open,

کنجِ خالی

یک کنجِ خالی‌ به من بدهید جایی‌ برای چمباتمه زدن جایی‌ برای احساسِ بی‌ شتاب و شمردهٔ غم چیزی که در درون من عوض نمی‌شود...
Open,

یک حالت

پنج شبانه روز بود که در بالای تپه زیر درختِ بیدِ مجنون نشسته بودم و به چشم انداز مقابل خودم خیره مینگریستم. نه پلکی میزدم،...
More posts
Meet your Persian Love Today!
Meet your Persian Love Today!