My absence

The airport is crowded... I close my eyes, raising my arm in air

10-Apr-2009 (14 comments)
Mehrabad airport is crowded. Everybody seems in a rush to leave Iran. The air is dry. It’s the end of September, but the heat belongs to July. I push my valise on the floor, over the remaining pile of yesterday’s newspapers. A few pages are dragged with my suitcase. I stop pushing. I’m too tired. As the sweat runs over my forehead, I remember the exact moment when the three Pasdars raided the house last night. I wipe the sweat and wish I could wipe the tears off my mother’s face as she stood there at the center of the living room with all the eyes set on her. My mother, the woman who knows how to hide behind a serene smile, even when there’s a thunderstorm blowing her mind away>>>


Just take a wild guess

Were you glad Shirin died in this sauna, trapped in hell?

10-Apr-2009 (13 comments)
Bita: "I thought I would never be able to take a sauna again after what happened. On our way up here, I thought I would burst into tears, but I’m only feeling numb."

Ebi: "Well, you know, it's been more than a year now. You can’t just go on being depressed and miserable for the rest of your life. What happened, happened. We should start a new life all over again. I like to see us as happy as before."

Bita: "Yeah, before Shirin's death."

Ebi: "No! I mean like when we got married, long before she was born." >>>


The Gilded Cage

“He slapped me; knocked off my glasses. I couldn’t see when he came in for the punches. He hurt me.”

08-Apr-2009 (20 comments)
I fish for a pen in my purse and find one tucked in between a diaper, a pack of gum and bills. I leaf through the forms. The first few questions are easy – name, address, contact number. The next part has me staring into the abyss of the soul for what seems to be an eternity: “Name of person you want protection from.” “Did the person commit any acts of violence or threaten to commit any acts of violence against you? If yes, describe those acts or threats”. The woman next to me sporting a blond frizz, a deep gash on her right cheek and a red blotchy nose, offers me the box of tissues. “Here - take one – wipe your face sweetheart – he ain’t worth it”. She hands me a mint >>>


پدر سهراب

سال‌های اول دهۀ هفتاد دو نفر از دوستان گفته بودند که سهراب مخفی زندگی می‌کند و با نام مستعار

08-Apr-2009 (2 comments)
وقتی مرد سالخورده در خیابان ولیعصر به طرف شمال به راه افتاد، موشی توجهش را جلب کرد که برای لحظه‌ای از جوی کنار خیابان بیرون جست و گویی با دیدن ازدحامِ جمعیت، دوباره به همان جویِ خودش پناه برد. آقای ایزدی لحظه‌ای ایستاد و مخفی شدن موش را زیر پلی تماشا کرد. مردم بی توجه به موش، می‌رفتند و می‌آمدند. دلش نمی‌خواست به خانه برود. خیره، نه به گذر آب در جو، که ماندابی تیره و عفن بود، بلکه به پاکت های سیب‌زمینی سرخ کرده و پفک، دستمال کاغذی‌های مچاله و کیسه‌های نایلونی توی جو نگاه می‌کرد. آقای ایزدی به یاد آورد سال‌ها قبل، زمانی که با بچه‌هایش گردش می‌رفت، یکی از بازی‌هایی که در طول راه سرشان را گرم می‌کرد، این بود که از هم می‌پرسیدند: «اگر معلم بشی، مهندس، دکتر، کشاورز ...، چه‌کار می‌کنی؟» بچه‌ها این بازی را خیلی دوست داشتند.>>>


The Secret Agent

Part 2

03-Apr-2009 (8 comments)
Some months before he vanished, Golbaz had said something about a new law about to be passed that would affect his job. Soon he started skipping town on short notice for days at a time, sometimes coming home with a tan, sometimes having lost weight. He wouldn’t say where he had been. Until one day Aunt Merhri found airplane tickets in his jacket. “When were you going to tell me?” she fumed. “At the last minute.” he replied. He was going to Europe for training, but wasn’t allowed to say more. Aunt Mehri showed me Golbaz’s letters. They were dated a week apart from London, Paris, Munich, Amsterdam, Vienna, and some cities I hadn’t heard of. There were no return addresses, and gave no clues as to what he was doing or when he might return>>>


کاغذ در باد
02-Apr-2009 (2 comments)
نوشتن برای خبری است که در لابلای ورق خوردن کاغذهاست . کاغذها مانع خبرها هم هستند. کاغذها پیامشان را پنهان می کنند تا نوشته شود و ماندگار بماند و در گیرو دارو هرج و مرج ، در انفجارها و خرابی ها ، در تمام آبادیها و تمدنیا ، در حفره ها عمیق و سطحی ، تنها کاغذها باشند که پیام را می برند. وقتی باد پاییزی در پیچ کوچه و خیابان مارپیچ می تازد کاغذ ها در برابرت از زمین برمی خیزند و تا سطح بی اعتنایی سقف ماشینها پر می کشند. این باد بادآورده برگهای خشک پاییز را در بی خبری به هوا می برد و کاغذها همراهشان در باد می خرامند. و بی آنکه بخواهند با خبرهاشان برمی خیزند و همراه با باد بی آنکه بخوانیشان از راه می رسند و به پنجره های بسته پناه می بردند>>>


داد داور

سه مرد شیک پوش و خوش بو وارد می شوند و بلافاصله صندلی های جلوی میزم را اشغال می کنند

30-Mar-2009 (3 comments)
هر روز وقتی اتومبیل قدیمی پرایدم روشن میشود با خود فکر می کنم که آخرین روزی است که با این لگن به سرکار می روم. خیلی اذیتم می کند . از طرفی برای یک قاضی عالی رتبه ای مثل من دیگر افت دارد با این اتومبیل های قدیمی فکسنی بروم سرکار. وارد پارکینگ اداره می شوم، نگهبان مثل فیلم " عقده حقارت لاندو بوزانکا" از من اسم و فامیلم را به دقت پرسیده و کارتم را کنترل می کنند. لابد برای آنها هم عجیب است که من چطوری با این هیکل گنده در آن ماشین کوچک جا می گیرم.طبق معمول آسانسور خراب است و باید هیکلم را چهار طبقه بالا بکشم. باز کردن قفل در اطاقم هم قوز بالا قوز است. هر گاه به خدمات اداری می گویم که آن را درست کنند ،به نحوی می فهمانند که باید اندکی اسکن رایج بسلفم و گرنه باید هر روز زجر بکشم>>>


The Secret Agent

Part 1

28-Mar-2009 (12 comments)
My favorite game as a child was playing ‘dead or alive’ with photo albums. Flipping through the thick pages, I tried to guess just by looking at someone’s photograph whether that person was still living. Often the age of the photograph was a clue. If the paper was yellowing, or the subject was wearing something that looked like a costume, the person was probably dead. Sometimes though the clues were outside the picture. “Who’s this, Mom?” I asked shoving a black and white photo in her face. The subject was wearing a dark suit, and looked like a movie star. My mom sighed the way women sighed those days at Gone With The Wind. “That’s Golbaz,” she said. >>>


Educating the Waiter

More than a generous tip

22-Mar-2009 (9 comments)
It is a cool summer evening of a young woman with short blue hair in Vancouver. Tattoos on her arm and piercing on her nose and lip, she walks through the doors of a French bistro and takes a table in the front window. The lone waiter throws her an unenthusiastic sidelong glance from his station behind the counter, contemplating the unlikliness of her producing any worthwhile tip, instead concentrating on the elegantly-dressed and potentially far more lucrative middle-aged couple who are whispering tête-à-tête in a far corner of the restaurant>>>


Merchant of Chaarmahal

A Bakhtiari folk tale

14-Mar-2009 (86 comments)
A Jew lends someone money, the borrower can’t pay it back so the Jew demands a chunk of flesh in payment. This isn’t Shakespeare’s Merchant of Venice; it is a story from Iran’s Chaahaarmahal and Bakhtiaari province. The subtleties of this anti-Semitic characterization are explored reasonably well in Shakespeare’s work, so we’ll move on to the legal adventures of the protagonist: the idiot who borrowed the money. He was simple man who at an old age resolved to improve his lot in life. The Jew was a neighbor who according to the story had amassed his wealth in “many different ways.” >>>


کوچه های بی عبور

اجازه بده امشب دعا کنم که پیدایت بکنم

11-Mar-2009 (4 comments)
باید ترا پیدا کنم تا قبل از اینکه دیر بشود! باید گردش بالهای ذهنم را روغن کاری کنم تا به وقت گردش ملخک های بادبان کاغذی ام به سائیدگی دچار نشوم .باید قبل از اینکه گم ات می کردم خوب فکر می کردم تا به وقت گشتن سوراخ و سنبه های راه رفته ات پیدا و ناپیدا نشود دست و دلم. باید محکم بغلت می کردم و نمی گذاشتم از کف انگشت هایم بلغزی و مثل آب در کف ماسه ای فرو بروی و نشانه های خشک شدنت هم معلوم نشود بر دست های خاک- ماسه های من! خوب یادم مانده که وقتی در ورای خاک - ماسه های نرم دست هایت را رها کردم لحظه ای به آسمان نگاه کردم و خدای مهربان حتی نگاهم نکر>>>


گنج هارون

از مجموعه "ماجراهای عجیب"

10-Mar-2009 (6 comments)
به آبادی نزدیکتر شدیم. هوا خنک بود. هر دو کاپشن مشکی به تن داشتیم. نقابهای مشکی تا روی بینی هایمان را پوشانده بود و چشمهایمان از سوراخهای نقاب بیرون زده بود. در سیاهی شب محو بودیم. کوله پشتی وسائل مورد نیاز دست رضا بود. وسائل فلزی را در کوله پشتی با دقت میان پارچه پیچانده بود تا بهم نخورند. رضا ایستاد و به طرف من برگشت. به او رسیدم. زیر لب گفت: " دیگه چیزی نمونده..." دست راستم تو جیبم بود. به آرامی تپانچه را لمس کردم. سرد بود. از پهلو به صورت رضا نگاه کردم. تو سیاهی شب نیمرخش مثل شبح بود، شبحی که ماسکی سیاه به صورت داشت. ریشهای جو گندمیش از کنار نقاب بیرون زده بود و گاهی برق می زد. دوباره راه افتاد. دنبالش رفتم. کم کم به آبادی رسیدیم. قرار بود نیم ساعتی زیر درخت بزرگ نارون بیرون آبادی منتظر بمانیم تا ساعتی از نیمه شب بگذرد، بعد عملیات را شروع کنیم>>>



Scene from a novel

06-Mar-2009 (20 comments)
I climbed the bed and enjoyed the pleasant smell of the clean sheets. I waited to fall asleep. I turned right and turned left. I lay on my back and on my belly. I counted imaginary sheep jumping over an imaginary fence. “Close your eyes and don’t think,” was Mother’s cure for insomnia on stormy nights. But tonight, I couldn’t stop thinking. Mother’s desired blankness fit into another life. I kept my eyes shut, but I knew even if I looked, I wasn’t going to find those ghastly ghosts anymore. My brain, ravaged by thoughts. Astara, my beach, my childhood, gone. The old house, my well, my backyard destroyed. My deev, vanished. My Danny, dead>>>


نگاهی به درون

فصل سوم رمان "شام با کارولین"

28-Feb-2009 (3 comments)
آشفته ام، در هم ریخته، و مثل کسی که پول زیادی را گم کرده باشد، مرتب سوراخ سُنبه های مغزم را می گردم. می دانم که خودم بانی بودم، و فقط بخاطر یک پُز و یک اَدا، که نه، نباید زود وا داد. باید مقاوم بود. باید طرف را اگر تشنه هم هست تشنه تر کرد، رهایش کردم. و شاید بیشتر به خاطر خودش بود که نمی خواستم گرفتار من بشود که فکر می کردم وصله مناسبی نیستم. و راستش بیشتر بخاطر کم شهامتی خودم بود. مردی بزدل که از عشق و از زندگی فرار کرد. این همه واهمه برای چی و از چی بود؟ و...باختم. من از آن آدم هائی هستم که اگر شانس هم در بزند، نه تنها گوش سنگینی دارم، که حتمن سرشاراز کندی هم هستم. و حالا پریشانی دائم خورده است دست افسردگی گه گاه و دارد کلافه ام می کند>>>


Our Friend the Atom

“But what’s wrong with the Atomic Genie?” I asked

18-Feb-2009 (17 comments)
Malek Khanoum walked several steps from the minivan and took in a lungful of air. “The jasmines must be in bloom,” she smiled. Her voice was the same, confident and declarative. She had aged less than I imagined, but she dressed differently now. Brown headscarf, dark shoes like two eggplants, covered from neck to ankle in drab gray. Only her face showed. She had never worn makeup. Never needed it, even when she used to wear strikingly modern dresses and flashy high heels. I wondered how gray she had turned beneath her scarf. Her hair was once, as the American poet puts it, “one warrior innocent of defeat.”>>>